بایگانیِ ژانویه, 2013

از رادیو خاطره‌ی زیادی ندارم و اگر هم دارم مربوط به دوره‌ی انقلاب و پس از آن است. تا جایی که به من مربوط می‌شود رادیو، یا قصه‌ی شب بود که گاهی به ذوق رادیوی کوچکی که هدیه گرفته بودم آن را با گوشی گوش می‌کردم یا جانی دالر عصر جمعه بود که آن را هم فقط تابستان‌ها زمانی که از جاده چالوس بر‌می‌گشتیم می‌شنیدم. تا یادم نرفته بگویم آن زمان گوشی‌های بسیار کوچکی هم بود که به گوشی سمعک‌های قدیمی شباهت داشت و توی گوش فرو می‌رفت و ته سیم، که لخت بود، را باید به لبه‌ی فلزی تخت‌خواب یا ناودان یا هر چیز فلزی دیگری که می‌توانست نقش آنتن را بازی کند وصل می‌کردی. یادم نیست شبکه سراسری را می‌گرفت یا اف‌ام را، ولی می‌دانم نیازی به باتری نداشت.

در آن زمان مردم علاقه‌ی زیادی به رادیو داشتند چرا که از یک طرف تله‌ویزیون هنوز به خیلی از خانه‌ها در شهرهای کوچک راه پیدا نکرده بود و از سوی دیگر برنامه‌های شاد رادیو- که ترانه‌های روز بخشی از آن بود- موجب می‌شد که مردم از آن استقبال کنند. کانال‌های محلی نیز طرفداران زیادی داشتند به ویژه خود من طرفدار رادیویی بودم که به محض نزدیک شدن به چالوس صدایش شنیده می‌شد و عشق رسیدن به دریا را با ترانه‌ی “دریا دریا” دو برابر می‌کرد. الان یک دفعه یاد رادیویی افتادم که همیشه آرزوی داشتنش را داشتم ولی هیچ وقت کسی آن را برایم نخرید. آن را سینگ و رینگ می‌نامیدند و مثل یک النگوی بسیار کلفت بود که باز می‌شد و دور دست می‌افتاد و بین نسل جوان آن زمان- و به ویژه دخترها- خیلی طرفدار داشت.

sing o ring

تله‌ویزیون چندان چیز تجملاتی‌ای نبود مگر این که رنگی بود ولی در هر حال عضو مهم و احترام برانگیز خانواده به شمار می‌آمد! آن زمان بیشتر تله‌ویزیون‌ها درون جعبه‌ی چوبی جلا داده شده‌ای کار گذاشته می‌شدند که درش قفل می‌شد تا بچه‌ها آن را خراب نکنند. حتا به یاد دارم در خانه‌ی خودمان پدرم روی قسمتی که دگمه‌های تعویض کانال وجود داشت یک جعبه‌ی کوچک کائوچویی چسبانده بود که برادر دو ساله‌ام- که در کل فامیل به جنایتکار مشهور بود- نتواند هر چند ثانیه کانال را عوض کند. البته پس از این که او موفق شد جعبه را بشکند چاره‌ای نماند جز این که پایه‌های تله‌ویزیون را ببریم و آن را روی بوفه‌ بگذاریم!

نخستین چیزی که از برنامه‌های تله‌ویزیون به یاد می‌آورم میکی‌ماوس است که قهرمان دوران کودکی‌ام بود و پس از آن کارتون اوگی دوگی. البته خانم عاطفی و خانم برومند هم بودند که مثل مادر به بودن‌شان عادت داشتم. کمی که بزرگ‌تر شدم درگیری‌ها آغاز شد: من دوست داشتم مرد شش میلیون دلاری یا زن اتمی تماشا کنم و پدر و مادرم طرفدار شوی رنگارنگ بودند که از کانال دو پخش می‌شد و طبیعتا پیروز همیشگی آنها بودند. روزهای پنج‌شنبه که زودتر از روزهای عادی به خانه بر‌می‌گشتم زمان تماشای کانن، آیرون‌ساید و کریستی لاو بود. پنج‌شنبه‌ها برنامه‌های تله‌ویزیون زودتر آغار می‌شد شاید ساعت یازده صبح و ساعت دو بعد از ظهر هم زمان اخبار بود که از آن نفرت داشتم!

سریال‌های ایرانی برایم جذابیتی نداشتند مگر دایی جان ناپلئون، که از شانس بد من پدر و مادرم به دقت مواظب بودند که زیاد در مورد سانفرانسیسکو کنجکاوی نکنم! اما در مورد تلخ و شیرین یا دیگر سریال‌ها زیاد سانسور اعمال نمی‌شد چرا که می‌دانستند به آنها علاقه‌ای ندارم! الان که به گذشته می‌نگرم همیشه در حال تماشای تله‌ویزیون بودم اما چیز زیادی از آن به یاد نمی‌آورم! سریال‌های خارجی را بیشتر دوست داشتم… سریال‌هایی نظیر زورو، سران و سلاطین، بارتا، کوجک، در جستجوی جو و… در کنار این سریال‌ها برنامه‌های ورزشی هم بودند که دوست‌شان داشتم به ویژه مسابقه‌های بوکس محمد علی کلی و جو فریزر که باید ساعت دو یا سه صبح از خواب بیدار می‌شدیم و به شکل زنده تماشا می‌کردیم! راستش احمقانه بود ولی از آن احمقانه‌تر این که کلی را دوست داشتم و به قدری در موردش تبلیغ می‌شد که برای مدت‌ها می‌پنداشتم او ایرانی است!

البته تله‌ویزیون همیشه سرگرمی نبود… نه، ده ساله که شدم به اخبار علاقه پیدا کردم و از آن مهم‌تر به پخش زنده رویدادها. برای مثال کنفرانس صلح کمپ دیوید برایم جذابیت زیادی داشت زیرا می‌دانستم اگر صلح میان اعراب و اسراییل برقرار شود سیب لبنانی که این قدر دوستش داشتم ارزان‌تر می‌شود! حتا به یاد می‌آورم کارتر که شنیده بودم گاریچی است و خوانده بودم که مزرعه بادام زمینی دارد شاه و شهبانو را به آمریکا دعوت کرده بود بعد کاری کرده بود که مخالفان شاه به خیابان بیایند که بتواند گاز اشک‌آور بزند تا گریه شهبانو در بیاید و من هم که داشتم آن را تماشا می‌کردم عصبانی شوم!

آخرین چیزهای خوبی که از تله‌ویزیون به یاد می‌آورم برنامه نوروزی سال ۲۵۳۶ بود که سال مار نام داشت و برنامه‌های کودک به قدری جذاب بود که نمی‌توانستم از آنها دل بکنم و دید و بازدید نوروز که باید مدام از این خانه به آن خانه می‌رفتیم برایم عذاب‌آور بود.

اما ناگهان سال اسب- که بعدها فهمیدیم اسب چموشی هم بوده- از راه رسید و از آن پس تله‌ویزیون سیاه و سفیدمان چیزی جز سیاهی نداشت.

یکی از خاطراتی که هنوز موجب می‌شود با به یاد آوردن آن لبخند بزنم و احساس خوبی داشته باشم روزهای پیشاهنگی است:

درست به یاد ندارم چگونه پیشاهنگ شدم زیرا اجباری نبود ولی احتمال می‌دهم چون بابا و مامان هر دو پیشاهنگ بودند من را هم وارد سازمان پیشاهنگی کردند. ما تازه واردها “شیربچه” نام داشتیم که به این نام می‌بالیدیم و هنگامی که لباس پیشاهنگی را با آن کلاه و دستمال گردن بر تن داشتیم احساس غرور می‌کردیم.

بهترین قسمت پیشاهنگی اردوهای آن بود: لذت چادر زدن در طبیعت، سرودهای شاد، آموزش انواع گره- که این یکی را هیچ وقت نفهمیدم به چه دردی می‌خورد، کمک به مجروحان و روش‌های حمل آنها بدون استفاده از برانکارد و خیلی چیزهای دیگر که از همه مهم‌تر یاد گرفتن شعار “هر روز یک کار نیک” بود! راستش را بخواهید کسی هم نبود که به ما بگوید به شکل دقیق چه کار نیکی باید انجام بدهیم و برداشت ما از کار نیک، بیشتر کمک به دیگران و به ویژه افراد مسن بود. شاید به همین دلیل بود که به زور سبد خرید همسایه‌ها را از آنها می‌گرفتیم و با دوچرخه تا خانه‌شان می‌بردیم؛ حتا اگر نتیجه این کمک، مخلوط شدن سبریجات با تخم‌مرغ‌های شکسته بود! الان که فکر می‌کنم به نظرم می‌رسد که مهم‌ترین بخش شعار هر روز یک کار نیک، نه انجام کار نیک، که دوری از کارهای بد بود.

از سوی دیگر، سازمان پیشاهنگی سعی داشت ما را وارد جامعه کند به همین دلیل یکی از کارهایی که باید می‌کردیم- و برای بچه‌هایی همچون من که در خانواده‌ای از طبقه متوسط متولد شده بودند و نمی‌دانستند خیلی از کودکان ناچار هستند که کار کنند تا کمک خرجی برای خانواده‌شان باشند، مفید بود- فروش چیزهای مختلف به مردم بود. برای مثال من مادرم را مجبور می‌کردم برنجک یا گندم بو داده درست کند و درون کیسه‌های کوچک پلاستیکی بریزد تا من آنها را به مردم بفروشم- که البته تنها مشتری‌هایم رفقای هم مدرسه‌ای بودند که من هم متقابلا از آنها خرید می‌کردم!

در کنار پیشاهنگی، “سازمان شیر و خورشید سرخ ایران” نیز در مدارس فعالیت داشت و معمولا، اما نه همیشه، دخترها دوست داشتند عضو شیر و خورشید شوند زیرا هم یونیفرم‌های بسیار زیبایی داشت و هم خانواده‌های سنتی بیشتر با شیر و خورشید همراه بودند. اگرچه پدر و مادرم هر دو عضو شیر و خورشید نیز بودند ولی من هرگز از آن خوشم نیامد چرا که هم آن را دخترانه می‌دانستم و هم این که یک بار همکلاسی‌ام، ژیلا محمد نژاد، خودکار رکسی‌ای را به من فروخته بود که با این که نو بود فقط به اندازه یک بار نوشتن از روی درس پطرس فداکار دوام آورده بود!

درست به یاد نمی‌آورم آنها هم اردو داشتند یا نه ولی می‌دانم سالی یک یا دو بار از بزرگسالان درخواست می‌شد که خون خود را اهدا کنند که برای من بسیار هیجان‌انگیز بود و آن را مایه افتخار هر فرد می‌دانستم… از همان زمان بود که با خودم عهد بستم به محض این که به هجده سالگی رسیدم خونم را اهدا کنم که البته به خاطر شرایط جنگی بعد از انقلاب در هفده سالگی با دستکاری کارت شناسایی مدرسه‌ام راهی واحد سیاری که در میدان انقلاب تهران وجود داشت شدم و هم خون دادم و هم عاشق خانم سی ساله‌ای که از من خون می‌گرفت شدم!

تا چندی پیش نمی‌دانستم سازمان پیشاهنگی هنوز وجود دارد ولی چند ماه پیش که داشتم در اینترنت به دنبال سرودهای پیشاهنگی می‌گشتم متوجه شدم سازمان پیشاهنگی دوباره فعال شده است اما راستش درست نفهمیدم بسیج دانش آموزی به پیشاهنگی تغییر نام داده است و یا سازمانی مستقل از حکومت است. چیزی که دیوانه‌ام کرد تصویری بود که دو هفته پیش از چند نوجوان در اینترنت دیدم که با لباسی مشابه لباس پیشاهنگان، با همان کلاه و دستمال گردن، در حال یادگیری سرکوب هستند و در یک عملیات نمایشی مجرمی هم سن خود را دستگیر می‌کنند. ای کاش می‌توانستم خشونت موجود در نگاه این کودکان را به تصویر بکشم!

***

طاقت نیاوردم و الان در جنگلی نزدیک خانه‌مان هستم که پیشاهنگان آمریکایی برای اردو به اینجا می‌آیند. البته الان به خاطر سرما و باز بودن مدارس کسی اینجا نیست و من در حالی که مداد و کاغذی در دست دارم روی یک نیمکت نشسته‌ام و به درختانی که با نردبان‌ها و پل‌هایی از چوب و ریسمان به هم متصل شده‌اند می‌نگرم و تلاش می‌کنم چیزی بنویسم اما حس نوشتن نیست… فقط سیگار پشت سیگار… و ذهنی پر از فکرهای بد!

آشنایی با مرگ

منتشرشده: 01/07/2013 در یاد‌آورد‌های من

اکنون که به گذشته می‌نگرم و تلاش می‌کنم بفهمم چرا همانند دیگر کودکان انقلاب برایم هیجان یا احساس مثبتی در بر نداشت، تصویر مبهمی از یک رخداد در پس ذهنم جریان دارد: دو سال پیش از آغاز انقلاب، پشت خانه‌ی آقای رنجبران که یکی از دوستان خانوادگی‌مان بود درگیری مسلحانه‌ای رخ داده بود و در جریان آن، چند نفر که تروریست نامیده می‌شدند دستگیر شده بودند. چندی بعد تله‌ویزیون آنها را نشان داد و من با دیدن آن دختران با حجاب که سبیل هم داشتند حسابی ترسیدم تا جایی که هر بار به خانه‌ی آقای رنجبران می‌رفتیم گوشه‌ای می‌نشستم و هر قدر بیتا که سه یا چهار سال از من کوچک‌تر بود اصرار می‌کرد به اتاقش برویم و برایش کتاب بخوانم از جایم تکان نمی‌خوردم زیرا می‌ترسیدم دوستان آنها برای انتقام حمله کنند و من را سر ببرند!

از سوی دیگر، احساس خاصی نسبت به شاه و شهبانو داشتم. شهبانو همچون مادری بود که مهرش را از دور حس می‌کردم و شاه ابرمردی بود که کشور را نجات داده بود و وصف قهرمانی‌هایش را در کتاب “عظمت بازیافته”، که مدرسه سه سال پیاپی به من جایزه داده بود و پدرم هم یک نسخه‌اش را برایم خریده بود، خوانده بودم. کتاب درست مثل کمیک استریپ‌های تن تن طراحی شده بود و هرگز از خواندنش سیر نمی‌شدم و وقتی که یکی دو سال پس از پیروزی انقلاب- و از ترس این که توسط حاکمان جدید برای‌مان دردسر درست شود- خیلی از کتاب‌ها را سوزاندیم، از غصه داشتم می‌مردم.

گفتم مدرسه‌ها تعطیل بودند اما گاهی هم مدرسه می‌رفتیم حتا اگر معلم‌ها سر کلاس نمی‌آمدند… مدرسه‌ای که می‌رفتم “مجیدی” نام داشت و یک مدرسه ملی بود؛ یعنی برخلاف مدارس دولتی از دانش‌آموزان پول می‌گرفتند. هرچند که تنها تفاوتش با مدارس دولتی داشتن سرویس رفت و آمد و یک آبدارخانه برای گرم نگه داشتن غذا بود و روش تدریس با دیگر مدرسه‌ها زیاد تفاوت نداشت! شاید هم دارم بی انصافی می‌کنم: طبیعتا برخورد آموزگاران خیلی بهتر بود و به ندرت پیش می‌آمد که کسی را تنبیه بدنی کنند ولی این مانع نمی‌شد که آقای مجیدی، مدیر مدرسه، که مهربان اما جدی بود ترکه آلبالوی خود را در گوشه دفتر مدرسه به نمایش نگذارد. از سوی دیگر مدرسه ما کودکستان نیز داشت که من هم از دو سالگی در آنجا بودم. آقای مجیدی خیلی دوست داشت همه چیز مدرسه‌اش با جاهای دیگر تفاوت داشته باشد به همین دلیل هفته‌ای یک بار در کودکستان کلاس موسیقی هم داشتیم که آقایی نابینا با ویولن‌اش می‌آمد و آن قدر آهنگ‌های غم‌انگیز می‌نواخت که همه‌مان می‌خوابیدیم! البته یک بار هم شعری به ما آموختند که در وصف جمشید، پسر آقای مجیدی، بود و وقتی مادرم ماجرا را فهمید به مدرسه آمد و از آن روز خواندن این شعر متوقف شد. گفتم مدرسه‌مان کمی متفاوت بود، یا می‌خواست باشد به همین دلیل آموزش زبان انگلیسی از کلاس اول شروع می‌شد اما چون نمی‌دانستند چگونه این کار را بکنند به جای استفاده از کتاب‌های ویژه کودکان، از کتاب انگلیسی کلاس اول راهنمایی استفاده می‌کردند و در کلاس دوم هم از کتاب انگلیسی کتاب دوم راهنمایی! فکر می‌کنم کلاس سوم بودیم که تازه فهمیدند کتاب‌های کودکان نیز وجود دارند و دوباره همه چیز را از آغاز شروع کردند و برای ما که دیگر می‌توانستیم متن‌ها را بخوانیم آموزش حروف را از سر گرفتند! شاید همین مساله بود که موجب شد از انگلیسی نفرت پیدا کنم و هرگز آن را یاد نگیرم.

روزهایی که به مدرسه می‌رفتیم و معلم نداشتیم من و شیدا شریفی و فرید صمدی که مبصر‌های کلاس بودیم باید کلاس را اداره می‌کردیم و چنان دیکتاتوری‌ای راه می‌انداختیم که اگر آن تظاهرکنندگان توی خیابان کنار مدرسه از وجود ما آگاهی داشتند شاه را فراموش می‌کردند و برای نجات دانش‌آموزان، که از ترس خط ‌کش‌های ما و لیست بدهای روی تخته سیاه جرات نفس کشیدن نداشتند، به مدرسه هجوم می‌آوردند! البته فارسی هم درس می‌دادیم و گاهی هم علوم. یک بار سر کلاس علوم به شدت خودم و شیدا را سوزاندم زیرا آن روز با فرید و شیدا لج کرده بودم و در برابر اصرار آنها که می‌گفتند فلز رسانا است من به بچه‌های کلاس نشان دادم این گونه نیست و آن قدر یک قاشق را روی شمع روشن نگه داشتم تا دستم سوخت ولی به روی خودم نیاوردم و شیدای فضول هم که خواست قاشق را لمس کند همین بلا سرش آمد.

گاهی هم پیش می‌آمد که به مدرسه‌ای بروم که مامان آنجا کار می‌کرد… البته خیلی از بچه‌های آنجا را هم می‌شناختم و با هم دوست بودیم و اگر درست به خاطر داشته باشم نمایش خسیس مولیر را سر کلاس به شکل روخوانی اجرا کردیم. یکی از بچه‌هایی که در آن نمایش بود نادیا نام داشت… نامش را به دو دلیل به یاد دارم: نخست این که هم نام نادیا کومانچی، ژیمناست رومانیایی، بود و دوم این که در یکی از همان روزها برادر پانزده، شانزده ساله‌اش توسط گلوله سربازان شاه کشته شد. حمید ادیبی، برادر نادیا، سال‌ها پیش در یک مدرسه دیگر شاگرد مادرم بود و به قول مادرم آتش‌پاره بود. یک روز که مادرم به مدرسه می‌رود می‌بیند که در یکی از کلاس‌ها غوغا است و بچه‌ها روی نیمکت ایستاده‌اند و علیه شاه شعار می‌دهند. او سعی کرد آنها را آرام کند ولی وقتی فهمید حمید را کشته‌اند با چشمانی گریان به خانه برگشت. دیگر نادیا را ندیدم و تنها چیزی که از حمید باقی ماند و دیگر حتا شاید کسی به یاد نیاورد، همان مدرسه است که پس از پیروزی انقلاب از دبستان نو بنیاد کوروش به شهید حمید ادیبی تغییر نام پیدا کرد!

همیشه همراه این خاطره، یک خاطره تلخ دیگر را هم به یاد می‌آورم نه به دلیل این که نقطه‌ی مقابل این ماجرا است، بلکه به این علت که در آن زمان مرگ چیزی عادی، روزمره و پیش پا افتاده نبود و این دو مرگ تنها چیزهایی بودند که من از مرگ انسان‌های واقعی می‌شنیدم یا می‌دیدم:

بهرام شاید یکی، دو سال از من کوچک‌تر بود. درست به یاد ندارم خواهر یا برادری هم داشت یا نه ولی پدرش پاسبان بود و مادرش یک خانم خانه‌دار چادری. یکی از اتاق‌های خانه‌ی حاجی شاه‌محمدی را که همسایه‌مان بود و البته حاجی هم نبود را اجاره کرده بودند و در همان اتاق زندگی می‌کردند. هر روز پدرش با دوچرخه‌ی بیست و هشتش* سر کار می‌رفت و غروب‌ها در حالی که چند تا نان یا یک پاکت میوه ترک دوچرخه‌اش گذاشته بود به خانه باز می‌گشت. در کل خانواده‌ی بسیار آرامی بودند و زیاد به چشم نمی‌آمدند تا این که یک روز خبر رسید که انقلابی‌ها پدر بهرام را با چاقو مجروح کرده‌اند… همه‌ی اهالی کوچه ناراحت بودند زیرا می‌دانستند او فقط یک پاسبان ساده است که آزارش به کسی نمی‌رسد. اگر اشتباه نکرده باشم بابا به بیمارستان رفت و خبر آورد که اگرچه بی‌هوش و زیر چادر اکسیژن است ولی خطر رفع شده و به زودی به بخش عادی منتقل می‌شود. اما… فکر می‌کنم نزدیک ظهر بود که تلفن زنگ زد و فهمیدیم نیمه شب یک نفر لوله اکسیژن را با چاقو بریده، و پدر بهرام مرده است.


*  نوعی دوچرخه‌ی قدیمی که بدنه‌ای محکم داشت و به خاطر تایرش که ۲۸ اینچ بود، بیست و هشت نامیده می‌شد.

این که از کجا آغاز کنم پرسش بزرگی است که با آن رو‌ به رو هستم به همین دلیل دارم سعی می‌کنم دریابم چه وقایعی در زندگی‌ام تاثیر‌گذار بوده‌اند و آن را به کلی دگرگون کرده‌اند. تردیدی نیست که انقلاب پنجاه و هفت، که آن را انقلاب اسلامی هم می‌نامند، یکی از بزرگ‌ترین این رخداد‌ها است. اما در کنار آن می‌توانم از آغاز جنگ ایران و عراق، و یا پایان آن نیز نام ببرم. راستش را بخواهید نمی‌خواهم خودم را زیاد درگیر این زمان‌بندی‌ها کنم ولی باید نقطه‌ای را بیابم که بتوانم از آنجا آغاز نمایم و فکر می‌کنم یک خاطره از سال پنجاه و هفت بتواند من را در مسیر درست قرار دهد:

هفتم دی‌ ماه بود و مدرسه‌ها به خاطر اعتصاب آموزگاران، که به اعتصاب سراسری پیوسته بودند، تعطیل بود. ده سال داشتم و کلاس پنجم ابتدایی بودم… بوی خون در هوا پیچیده بود حتا اگر بینی من آن را حس نمی‌کرد و خونی نمی‌دیدم. تنها چیزی که شاهد آن بودم تظاهرات خیابانی بود و صدای رگبار مسلسل‌ها، به ویژه در شب. حکومت نظامی برقرار بود و از نه یا ده شب تا هفت صبح کسی اجازه بیرون رفتن از خانه را نداشت. البته زمان حکومت نظامی بسته به شهری که در آن زندگی می‌کردی متفاوت بود ولی کرج، شهری که من در آن بزرگ شده‌ام، با توجه به نزدیکی‌اش به تهران، معمولا از زمان‌بندی حکومت نظامی در تهران پیروی می‌کرد.

همان گونه که گفتم مدرسه‌ها تعطیل بودند و ما دانش‌آموزان کاری برای انجام دادن نداشتیم… مامان و بابا اگر زورشان می‌رسید، یا بعد از ساعت‌های متمادی ایستادن در صف نفت یا نان در خیابان‌های یخ‌زده و برفی حوصله‌ای برای سر و کله زدن با من را داشتند وادارم می‌کردند خودم مسایل ریاضی را حل کنم و دیگر کتاب‌های درسی را بخوانم؛ ولی معمولا در کوچه بودم و با دختر‌ها و پسرهای هم سن خودم در حال بازی یا گوش کردن به شایعه‌ها بودم.

می‌توانم بگویم در میان دوستانم تنها کسی بودم که هیچ علاقه‌ای به انقلابی‌ها نداشتم ولی از ترس این که کتک بخورم جرات ابراز عقیده‌ هم نداشتم… همه‌شان چابک بودند و آماده کتک کاری، و من چاق و ترسو! در تمام این ده سال دو بار دعوای درست و حسابی کرده بودم که یک بار بد جور کتک خورده بودم و یک بار هم بعد از این که کتک خورده بودم در آخرین لحظه با پوتین به ساق طرف مقابل زده بودم که برای دو هفته پایش کبود بود و تا زمانی که آن پوتین را داشتم احساس امنیت می‌کردم! یادم نیست چه کسی گفته بود که در آن زمان شایعات با سرعت نور در حرکت بودند ولی من هم می‌توانم آن را تایید کنم چون همراه بازیگوشی ما بچه‌ها در جریان بود! در مورد هر چیزی شایعه وجود داشت از تمام شدن نفت ایران در دو روز آینده تا افشاگری یکی از مستخدمان کاخ درباره‌ این که شیری که همراه تغذیه رایگان به دانش‌آموزان داده می‌شد پس‌مانده شیر استخری بود که فرح و اشرف در آن شنا می‌کردند! در مورد کشته‌شدگان درگیری‌های خیابانی- به ویژه در تهران- نیز آمار عجیب و غریبی منتشر می‌شد که گاهی تا چند هزار نفر در روز نیز می‌رسید!

از شانس بد من هفتم دی ماه که روز تولدم بود شایعات از کشته شدن تعداد زیادی از مردم حکایت داشتند ولی تنها چیزی که برای من مهم بود کیک و کادوهای تولدم بود. تا غروب دوام آوردم ولی بالاخره طاقتم تمام شد و پرسیدم: پس کادوی من کو… پس کیک من کو؟ مادرم چیزی نگفت و پدرم سری تکان داد. آن قدر نق زدم که بالاخره پدرم دستم را گرفت و پیاده به قنادی رفتیم… نمی‌دانم چرا درست همان قنادی‌ای را انتخاب کرد که من از آن نفرت داشتم و از خانه هم خیلی دور بود. ولی به هر حال باز هم قنادی بود و ته دلم خوشحال بودم. تقریبا من را به دنبال خود می‌کشید و هر چه می‌گفتم پاسخی نمی‌داد. به قنادی که رسیدیم یک کیک ژله‌ای بزرگ را انتخاب کرد که می‌دانست از آن نفرت دارم ولی چیزی نگفتم. از قنادی که بیرون آمدیم جلوی کتاب‌فروشی میخ کوب شدم که بگویم برای هدیه تولدم کتاب می‌خواهم ولی بر عکس همیشه اعتنایی نکرد و دستم را کشید. گفتم:” کتاب”. گفت:” نه کتاب به درد تو نمی‌خوره!” درست شنیده بودم؟! مگر می‌شد پدرم برایم کتاب نخرد؟! جلوی یک اسباب بازی فروشی ایستاد… اسباب بازی فروشی هم که نه… چیزی شبیه خرازی بود. دستش به سوی عروسک که رفت رنگم پرید… فکر می‌کنم خودش هم نخواست این قدر تحقیرم کند… کمی به اطراف نگاه کرد و گفت که هر چیزی را که دوست دارم بردارم. می‌دانستم حکومت نظامی نزدیک است و بزودی همه جا بسته می‌شود. با دلخوری یک جفت دستکش چرمی برداشتم.

 نزدیک خانه بودیم که ناگهان حرف زد:” واقعا خجالت نمی کشی؟! هم‌سن‌های تو در خیابان دارند شعار می‌دهند و کشته می‌شوند و تو کیک تولد می‌خواهی؟!” نمی‌توانم حسی را که در صدایش بود منتقل کنم… خشم نبود… چیزی بود از جنسی دیگر که هرگز از او نشنیده بودم. به خودم گفتم تا حالا هیچ بچه ده ساله‌ای کشته نشده… اما به او گفتم:” به درک… همون بهتر که کشته بشن تا به شاه فحش ندن.” پدرم انقلابی نبود… در حقیقت او نیز از شاه بدش نمی‌آمد، هر چند که در جوانی طرفدار مصدق بود و در دانشسرا به نفع او شعار می‌داد. دوباره دستم را کشید و گفت: خیلی خودخواهی… مهم نیست که شاه خوبه یا بد… به احترام این آدم‌هایی که کشته می‌شوند می‌توانستی ساکت بمانی… فکر می‌کنی ما یادمان نبود؟!

راستش نمی‌فهمیدم چه می‌گوید… و برایم هم مهم نبود. به خانه که رسیدیم کیک را به دستم داد و گفت تولدت مبارک! حتا بوسم هم نکرد. مادرم نیز هدیه‌ای را که خریده بود آورد… اما آن هم کتاب نبود! یک ساعت مچی بود… گفت این را خریدم که بفهمی بزرگ شده‌ای. حالم داشت از مسخره‌بازی‌شان به هم می‌خورد. جعبه کیک را باز کردم و بشقاب و چنگال آوردم و شمع‌ها را روشن کردم. فقط سیاوش که سه، چهار سالش بود از آن کیک خورد و ژله‌هایش را به دیوار و تله‌ویزیون مالید. خودم هم نتوانستم آن را بخورم… خیلی تلخ بود… انگار کارگر قنادی آن کیک را با تمام نفرتش برای کودک ده ساله‌ای پخته بود که در جریان یک انقلاب هوس کیک تولد می‌کرد!