بایگانیِ جون, 2013

خورد و خوراک

منتشرشده: 06/24/2013 در یاد‌آورد‌های من

این که در دوره‌ی شاه فراوانی بود یا نه را درست نمی‌توانم قضاوت کنم فقط می‌دانم همیشه این شکایت وجود داشت که قیمت‌ها هر روز بالا می‌رود. البته افراد مسن قیمت‌ها را با دوره رضا شاه یا حتا پیش از او مقایسه می‌کردند درست مثل الان من که وقتی می‌گویم نوشابه ده ریال بود یا سیگار بهمن ۱۹ تومان، جوان‌ترها جوری نگاهم می‌کنند که انگار از دوره صفویه به این عصر پرتاب شده‌ام!

تا جایی که به یاد می‌آورم صف نان همیشه وجود داشت به ویژه برای نان لواش. نان بربری، سنگک و تافتون صف‌های کوتاه‌تری داشت چرا که کمتر پیش می‌آمد کسی بخواهد برای مثال ده یا بیست نان بربری بخرد. بقیه جاها به طور کلی صفی وجود نداشت و اگر هم وجود داشت چشمگیر نبود. زنان خانه‌دار اول صبح با سبد از خانه خارج می‌شدند و مواد مورد نیاز برای پخت غذا را می‌خریدند و زنان شاغل هم اگرچه آن قدر خوش شانس نبودند که بتوانند اول وقت سبزی‌ها و میوه‌های سالم را بخرند ولی به هر حال کمی بیشتر پول می‌دادند تا سبزی فروش محل کمی سبزی یا میوه خوب برای آنها کنار بگذارد.

سیب زمینی و پیاز یکی از مشکلات اصلی بود که هر سال یکی از آنها کمیاب می‌شد ولی رسم بود که خانواده‌ها این دو را به شکل گونی‌های بیست کیلویی بخرند و در زیرزمین خانه یا جیاط خلوت در کنار برنج- که آن هم به شکل گونی‌ای خریداری می‌شد- ذخیره کنند. باز هم باید تاکید کنم که من از چشم کسی که در طبقه متوسط رشد کرده این چیزها را می‌نویسم و طبیعتا نمی‌توانم بدانم افراد کم درآمد یا پر درآمد وضعیت‌شان چگونه بوده است و باز نمی‌توانم در مورد شهرهای دور یا روستاها دید درستی داشته باشم.

غذایی که آن روزها می‌خوردیم همین غذاهایی است که پخت آن همچنان به شکل سنتی در خانه‌ها رواج دارد. غذاهای فرنگی هنوز به خانه‌ها راه پیدا نکرده بودند و ماکارونی اگرچه میان کودکان طرفدار فراوان داشت در بسیاری از خانواده‌های سنتی با شک و تردید به آن نگاه می‌شد. از غذاهای شیک آن زمان ژیگو را به یاد می‌آورم و بیف استروگانف را که در سال‌های آخر رژیم شاه بسیار طرفدار پیدا کرده بود ولی به یاد نمی‌آورم که تا سال ۵۹ پیتزا دیده باشم. سوسیس و کالباس از پر طرفدارترین غذاهایی بودند که می‌شد در ساندویچ فروشی‌ها خرید و اگر اشتباه نکرده باشم بیشتر همبرگرها هم دست ساز بودند. البته برای کسانی که بر اساس باورهای مذهبی سوسیس و کالباس را حرام می‌دانستند همیشه تخم مرغ پخته یا مغز گوسفند وجود داشت. نکته جالب این که در ساندویچ فروشی‌ها ماکارونی را لای نان ساندویچی می‌گذاشتند و به عنوان ساندویچ می‌فروختند و حتا روزهای آخری که از ایران بیرون می‌آمدم هم این وضع ادامه داشت. سالاد الویه نیز هواداران خاص خودش را داشت که آن هم با نان ساندویچی فروخته می‌شد.

از غذاهای فوری خارجی( فست فودها) مک دانلد و کی. اف. سی- که آن زمان به آن مرغ کنتاکی می‌گفتیم- در تهران شعبه داشتند و اگر اشتباه نکرده باشم آنها فقط یک شعبه مشترک داشتند که دور میدان شهیاد بود یا اگر شعبه‌ی دیگری هم وجود داشت من به یاد نمی‌آورم.البته همین شعبه نیز بعد از انقلاب برچیده شد و با نامی دیگر ولی غذاهای مشابه به کار خودش ادامه داد.

تنها فروشگاه زنجیره‌ای آن زمان فروشگاه کوروش بود که کالاهایی با کیفیت بالا و قیمت خوب ارائه می‌کرد. این فروشگاه که پس از انقلاب به قدس تغییر نام پیدا کرد و مظهر کالاهای بنجل شد در زمان خود بسیار طرفدار داشت و به خاطر وجود پله‌های برقی، آسانسور و البته شکل غربی‌اش از بهترین مکان‌های خرید در تهران به شمار می‌آمد و حتا رستوران کوچکی نیز داشت که می‌توانستی روی صندلی‌های بسیار بلند آن بنشینی و ساندویچ سوسیت را همچون فرنگی‌ها با خردل نوش جان کنی و سپس به خرید ادامه دهی. اما… اگر به این چیزهای نو علاقه نداشتی همیشه می‌توانستی در گوشه‌ی خیابان بساط یک جگرکی، باقالی فروش یا شلغم فروش دوره گرد را پیدا کنی که تا رسیدن به خانه کمی ته‌بندی کنی.

رستوران‌ها در آن زمان بیشتر چلوکبابی بودند تا یک رستوران واقعی با غذاهای متنوع. اما گاهی می‌شد در آنها باقالی پلو یا زرشک پلو با مرغ هم سفارش داد. ما عادت داشتیم اولین پنج‌شنبه هر ماه با دو تا از دوستان خانوادگی- آقای عرشی و آقای رنجبران و خانواده‌شان- به رستوران برویم. این رسم که تا زمان انقلاب ادامه پیدا کرد از بهترین چیزهایی است که آن را به خاطر می‌آورم.

در آن زمان نیز بسیاری از رستوران‌ها آمادگی این را داشتند که غذا را به محل کار یا زندگی افراد بفرستند ولی تفاوت آن با زمان حاضر در این بود که چون فاصله‌ها نزدیک بود یکی از کارگران غذا را با سینی تا محل مورد نظر حمل می‌کرد و روی بشقاب را هم با در مخصوصی می‌پوشاندند که خاک روی آن ننشیند. همچنین اگر می‌خواستی خودت برای خرید غذا بروی به دلیل این که هنوز ظروف یک بار مصرف وجود نداشتند باید قابلمه‌ای با خودت همراه می‌بردی که غذا را توی آن بریزند روی غذا را با نان بپوشانند و سپس در قابلمه را ببندند و تحویلت دهند. اگر اشتباه نکرده باشم قیمت یک پرس چلو کباب کوبیده در سال ۵۵، در یک رستوران معمولی پنجاه ریال یا شاید هم کمتر بود ولی خوب به خاطر دارم که در سال ۶۰ با کمی افزایش قیمت، به ۸۰ ریال رسیده بود.

تا پیش از انقلاب نوشابه در میان خانواده‌های مذهبی چندان طرفدار نداشت به ویژه پپسی کولا که گویا صاحب نمایندگی‌اش در ایران یک بهایی بود. شوئپس، کانادا درای و کوکا کولا فروش بیشتری داشتند و در سال ۵۵ یا ۵۶ سوپر کولا هم وارد بازار شد که بسیار گازدار و خوشمزه بود ولی من بعد از یافتن یک مگس درون بطری، آن را تحریم کردم و دوباره به پپسی روی آوردم!

با وقوع انقلاب خیلی چیزها از فروشگاه‌ها و خانه‌ها ناپدید شدند. هانی اسنک یا کورن فلکس که هیچ، حتا گاهی کره یا پنیر نیز در فروشگاه‌ها وجود نداشت. برای خرید یک پاکت شیر که در زمان شاه آن را به شکل رایگان در مدرسه‌ها توزیع می‌کردند و معمولا آن را برای تفریح زیر چرخ ماشین‌ها می‌انداختیم، باید منت فروشنده را می‌کشیدی و برنج تایلندی که حتا خانواده‌های فقیر نیز نامش را نشنیده بودند به شکل کوپنی فروخته می‌شد. پرتقال‌ها و سیب‌های درشت ناگهان رژیم گرفتند و لاغر و پلاسیده شدند. موز و آناناس و نارگیل به افسانه‌ها پیوستند.

وضع خیلی بد بود اما هنوز قدرت خرید وجود داشت. هنوز ارزش پول پایین نیامده بود. هنوز خانواده‌ها می‌توانستند با یا بدون کوپن شکم خود را سیر کنند. اگر برنج نبود، ماکارونی بود؛ اگر گوشت نبود، سویا بود! هنوز نمی‌دانم چگونه با آن قحطی پنهان دوره جنگ کنار آمدیم… انگار کار همه ذخیره کردن شده بود… همه فریزرها و انبارها پر از مواد غذایی برای روز مبادا بود. حتا اگر آن ذخیره چیزی نبود مگر یک خروار نان و کمی گوشت و سبزی.

جنگ که به پایان رسید دوباره خیلی از چیزها به فروشگاه‌ها برگشت… دیگر نوشابه‌ها مزه‌ی شیره خرما نمی‌دادند… دیگر کره‌ها مارگارین نبودند… پنیرها مزه‌ی گچ نمی‌دادند… برنج کمتر به شفته تبدیل می‌شد… گوشت و مرغ و تخم مرغ دوباره توی یخچال فروشگاه‌ها از کسانی که پولی در جیب داشتند دلبری می‌کردند.

اما… مشکلی وجود داشت… دیگر کسی پولی برای خرید نداشت… تورمی که در دوره جنگ به زور سرنیزه ثابت نگه داشته شده بود ناگهان افسار گریخت و به نام سازندگی کشور، مردم را در نوردید!

دین

منتشرشده: 06/23/2013 در یاد‌آورد‌های من

پدر و مادرم مسلمان هستند ولی هرگز آموزش مذهبی خاصی به من ندادند. تا جایی که به یاد می‌آورم کل مذهب برای آنها در روزه گرفتن ماه رمضان و عزاداری محرم خلاصه می‌شد. اهل نماز هم نبودند یعنی تا همین چند سال پیش نبودند ولی وقتی سن بالا می‌رود خیلی چیزها تغییر می‌کند!

در ایران، مثل بقیه دنیا، کسی خودش دینش را انتخاب نمی‌کند… انسان‌ها با دین مشخص متولد می‌‌شوند و با دین غیر مشخص می‌میرند! برای مثال هنگامی که متولد شدم یکی از مادربزرگ‌هایم یا شاید هر دوی آنها در گوشم اذان خواندند و به من- که نامی ایرانی داشتم- نامی اسلامی نیز بخشیدند، که گویا این رسم هنوز نیز رواج دارد.

نخستین باری که من نام خدا را شنیدم احتمالا زمانی بود که از مادرم پرسیدم من از کجا آمده‌ام. متاسفانه در ایران بچه‌ها را لک لک‌ها نمی‌آورند و طبیعتا مادرها نیز دوست ندارند و نمی‌توانند برای بچه‌ی سه ساله چگونگی پدید آمدن بچه را توضیح دهند پس از همین زمان است که پای خدا را وارد ماجرا می‌کنند و می‌گویند خدا تو را به ما داد.

تنها چیزی که از توضیح مادرم در مورد این که خدا چیست به یاد دارم این است که گفت خدا در آسمان‌ها است ولی نگفت که خدا من را پست کرده است یا با در بیمارستان تحویل داده است. البته در سه، چهار سال آینده فهمیدم خدا بچه را در بیمارستان تحویل می‌دهد زیرا هر کس بچه می‌خواست اول شکمش در اثر نماز خواندن و دعای زیاد باد می‌کرد و بعد به بیمارستان می‌رفت و بچه را تحویل می‌گرفت! حتا سیاوش هم که داشت به دنیا می‌آمد و مادرم توضیح می‌داد که آبستن است و به زودی صاحب برادر یا خواهری می‌شوم باورم نمی‌شد که بچه توی شکم مادرم است و فکر می‌کردم دارد کلک می‌زند. به ویژه وقتی او به دنیا آمد یک عالمه اسباب بازی برایم هدیه آورد که به او حسودی نکنم مطمئن شدم که همه‌ی این اسباب‌بازی‌ها را هم خدا از طریق رابطش در بیمارستان برایم فرستاده است!

خدا در آسمان بود و من شکی در این زمینه نداشتم. خدا برایم شبیه پیرمردی فضول ولی مهربان با ریش سفید بود که در آسمان نشسته است و هر کار بدی که می‌کنم خبرش را مثل کلاغ‌ها برای مادرم می‌آورد. البته مادرم وقتی فهمید به همین دلیل دیگر از خدا خوشم نمی‌آید روش کشف دروغ را تغییر داد و گفت از چشمانم می‌خواند که دروغ می‌گویم و از همین جا بود که یاد گرفتم هر وقت دروغ می‌گویم مستقیم به چشم طرف مقابل نگاه کنم و دروغ بگویم.

کم کم خدا تغییر شکل داد… برای مدت‌ها خدا چیزی نبود مگر ابرهایی که در آسمان بودند و هرگاه آنها را نمی‌دیدم خیالم راحت بود که یا در آلمان است یا در مکه توی خانه‌اش لم داده و دارد استراحت می‌کند. یک علاقه‌ی کودکانه که سال‌ها بعد به عشقی آتشین مبدل شد من را متوجه کرد که خدا نمی‌تواند ابر باشد: هشت سال داشتم و با “ یویا” که یک سال از من کوچک‌تر بود روی پله‌های حیاط ایستاده بودیم و در حالی که از ترس تاریکی دست هم را گرفته بودیم به ماه و ابرها نگاه می‌کردیم. برای یویا توضیح دادم که این ابرها خدا هستند. خندید و گفت نه خدا نیستند چون یک بار در جاده چالوس از وسط‌‌ ابرها گذشته و خدا را ندیده. به همین سادگی متقاعد شدم چون خودم هم از توی مه گذر کرده بودم ولی چیزی ندیده بودم.

احتمالا مادر مادرم بود که نماز خواندن را به من یاد داد و از شمر و یزید و امام حسین برایم تعریف کرد. پیرزنی بسیار باهوش که سرشار از داستان بود و فکر می‌کنم جز من هیچ کس او را نشناخت زیرا من او را در ۱۶ سالگی‌اش دیده بودم… درست پیش از این که در نود سالگی بمیرد… زمانی که حافظه‌اش را از دست داده بود و فکر می‌کرد دختری ۱۶ ساله است!

او زنی مذهبی بود که نه تنها نمازش ترک نمی‌شد حتا از یک ساعت پیش از زمان نماز شروع به خواندن نماز می‌کرد و نماز قضا می‌خواند. اما اکنون می‌دانم او در شانزده سالگی بی خدا بوده است… خودش گفت… خودش در چشمانم نگاه کرد و در حالی که به سوی سجاده‌اش می‌خیزید، و من در سن سی سالگی آرزویی نداشتم جز این که بمیرد تا بیشتر درد نکشد، برقی در چشمانش درخشید و گفت: همه‌ش دروغه… خدایی نیست… همه‌ش دروغه! بعد اقامه بست و نمازش را خواند.

شاید بتوان گفت بیشترین تعلیمات مذهبی را در مدرسه و خیابان می‌آموختم. آموزگاران‌مان چهره‌ای مذهبی نداشتند ولی ناچار بودند همچون دیگر درس‌ها، دین را نیز به ما بیاموزند و البته در خیابان این کار بهتر انجام می‌شد و آن هم توسط دوستانی که خانواده‌هایی مذهبی داشتند. در حقیقت هیچ وقت از خود خدا حرف نمی‌زدیم و بیشتر داستان‌ها در مورد علی و حسین بود. داستان‌هایی از زور علی که البته به پای رستم خودمان نمی‌رسید ولی خب امام بود و باید او را بهتر از رستم می‌دانستیم.

سالی دو روز هم مسجد می‌رفتیم: تاسوعا و عاشورا. بابا با پیراهن سیاه گوشه‌ای می‌نشست و چیزی نمی‌گفت و موقع سینه زدن که می شد برعکس بقیه که لخت می‌شدند و سینه می‌زدند انگار در رودربایستی گیر کرده است به آرامی به سینه می‌زد و من خجالت می‌کشیدم که چرا بلد نیست سینه بزند. خودم هم لخت نمی‌شدم، زنجیر هم نداشتم پس تا می‌توانستم با تمام وجود به سینه می‌کوبیدم و حسین حسین می‌گفتم و وقتی که موقع شام می‌رسید بابا می‌خواست به خانه برگردیم با التماس او را نگه می‌داشتم که دست کم یواشکی با بقیه بچه‌ها چند تا قاشق بشکنیم تا ببینیم زور کی بیشتره! پدرم احساسات مذهبی خاص خودش را داشت… اما من فکر می‌کردم چون در کودکی به عنوان یکی از “ دو طفلان مسلم” او را سوار شتر کرده‌اند و سرش به در مسجد خورده و شکسته است از عاشورا بدش می‌آید!

کلاس چهارم ابتدایی که بودم نخستین معلم مذهبی را تجربه کردم: خانمی به نام افشارکه با مانتو و روسری به کلاس آمد و همه‌مان جا خوردیم زیرا هرگز با چنین تیپی مواجه نشده بودیم. زن‌ها یا چادری بودند یا “معمولی”؛ ولی تا جایی که ما می‌دانستیم همه‌ی معلم‌ها معمولی بودند و چادر نداشتند. او بود که آموزش قرآن را شروع کرد و حتا کتابی به نام نماز را معرفی کرد که باید می‌خریدیم و یاد می‌گرفتیم. کتاب نماز جلدی آبی با عکس یک مسجد داشت و پشت جلد آن هشداری بود برای کسانی که نماز نمی‌خوانند و بلاهایی که بر سرشان خواهد آمد!

کلاس پنجم که سال انقلاب هم بود دوباره همین وضع تکرار شد و معلمی به نام خانم خوشبخت را به کلاس‌مان روانه کردند که اگرچه او نیز زنی مهربان بود ولی هرگز نتوانستم به خاطر باحجاب بودنش حس کنم او نیز یک معلم است. اما انقلاب به ما آموخت هر چیزی ممکن است.

تا جایی که به یاد می‌آورم در کلاس اول راهنمایی همه چیز مدام در حال تغییر بود… مدام بخش‌نامه‌هایی از وزارت آموزش و پرورش می‌آمد که بر اساس آن قسمت‌هایی از کتاب‌های درسی که مخالف دیدگاه‌های انقلابیون بود حذف می‌شد بدین ترتیب حتا بخش هایی از کتاب ریاضی نیز حذف شد که دلیلش را هرگز نفهمیدیم! اما در آن سال همه انقلابی‌های مذهبی سرشان شلوغ‌تر از آن بود که به فکر اسلام باشند و از سال بعد بود که پاسداران را به عنوان معلمان امور تربیتی وارد مدرسه‌ها کردند. پاسدارانی که دوره‌هایی کوتاه مدت می‌دیدند و بدون این که سواد چندانی داشته باشند وظیفه‌ی آموزش امور نظامی و مذهبی به دانش‌آموزان را برعهده داشتند.

وقتی می‌گویم سواد نداشتند بی دلیل نمی‌گویم… آنها حتا از من دوازده ساله هم ناآگاه تر بودند. خوب به یاد دارم که تازه کتابی در مورد دایناسورها را تمام کرده بودم و در آن چیزی در مورد نظریه تکامل داروین خوانده بودم. روز بعد آقای زارع‌دار با هیجان یک انقلابی شروع کرد به تعریف داستان آفرینش در اسلام و این که خدا چگونه جهان را خلق کرده است. در همین زمان بود که یک فضول دوازده ساله تمام اعتماد به نفس او را با این پرسش خودنمایانه از بین برد:” آقا… یعنی می‌خواین بگین داروین اشتباه میگه که همه چیز تکامل پیدا کرده و انسان اولش میمون بوده؟!” شاید هرگز نام داروین را نشنیده بود… شاید نمی‌دانست موضع دولت انقلابی در مورد داروین چیست، ولی به هر حال فقط گفت: نه داروین هم درست میگه… هر دوتاش درسته!

همان سال به زور من را وارد مسابقات تجوید قرآن مدرسه کردند و اگرچه از آقای تجلی‌زاده معلم ریاضی به خاطر همین مساله، و به بهانه این که دیر سر کلاس آمده‌ام، کتک خوردم ولی در برابر، در کل مدرسه نفر دوم شدم و ضمن گرفتن دو کتاب از نوشته‌های مرتضی مطهری به مسابقات شهر کرج راه پیدا کردم. هیچ کس از من نپرسید چگونه بدون خواندن یک کتاب در زمینه تجوید قرآن توانسته‌ام نفر دوم شوم و خودم هم فکر می‌کردم طبق گفته‌ی آقای زارع‌دار خداوند چیزی در من ودیعه گذاشته است که به وسیله‌ی آن توانسته‌ام این مقام را به دست بیاورم. خوشبختانه مادرم من را خوب می‌شناخت و آن قدر تحقیق کرد که فهمید در آن مسابقات فقط دو نفر شرکت کرده‌ بودند!

دوره دبیرستان اوج دوران شستشوی مغزی بود. کتاب‌های درسی کاملا برای همین مساله تدوین شده بودند و چون این دوره هم زمان بود با دستگیری گروه‌های مارکسیستی، تمام کتاب‌های دینی مدارس وظیفه داشتند اجازه ندهند پرسشی در مورد وجود خدا برای دانش‌آموزان پیش بیاید. هنوز تصور این که یک نوجوان ۱۴ ساله باید نظریه‌های بی خدایی یا ندانم‌گویی را بفهمد بعد پاسخ‌های مذهبیون به ایرادات آنهارا درک کند برایم دشوار است ولی در آن زمان همه‌‌ی ما انباشته از اطلاعاتی در همه‌ی زمینه‌های سیاسی و مذهبی بودیم.

وارد دانشگاه که شدیم کار آسان‌تر بود باید کمی قرآن می‌خواندیم و کمی هم نظریه‌های اسلامی که از قبل همه چیز را در مورد‌شان می‌دانستیم، و فقط کافی بود هر چیزی را که بیشتر احمقانه به نظر می‌رسد بازگو کنیم تا استاد متوجه شود که به اندازه کافی ابله و بی خطر هستیم.

الان نمی‌دانم نسل من در چه وضعی است… خیلی از آنها دور هستم نمی‌دانم شهرام هنوز بی‌خدا است؟ نمی‌دانم کامی دوباره مسلمان شده یا نه… نمی‌دانم سیامک که الاهیات می‌خواند ولی انسانی مذهبی نبود اکنون تبدیل به یک آخوند مخفی شده است یا نه… فقط می‌دانم فرنوش که مذهبی نبود الان به خدایی که لزوما خدای مسلمانان نیست باور دارد… و می‌دانم خودم که آن همه مذهبی شده بودم و نماز شب هم می‌خواندم سال‌ها پیش در بیست و چند سالگی ایمانم را به ناموجودی به نام خدا از دست دادم و انسانیت را به عنوان دین خود برگزیدم!

به خاطر این که محل کار پدر و مادرم مدرسه‌ای در کرج بود از همه‌ی فامیل فاصله داشتیم و اگر خوش شانس بودم هر دو هفته یک بار به تهران می‌رفتیم تا آنها را ببینیم و گاهی هم آنها به خانه‌مان می‌آمدند. آن زمان هنوز ماشین نداشتیم و سیاوش که متولد شد ماشین خریدیم، یعنی زمانی که تقریبا شش ساله بودم. برای همین هم همیشه به سیاوش حسودی می‌کردم که دردسرهای اتوبوس سواری را حس نکرده است. البته اتوبوس خودش یک تفریح به شمار می‌آمد به ویژه اتوبوس‌های دو طبقه درون‌شهری که در آغاز آبی بودند و سپس به سبز تغییر رنگ دادند.

برای رفتن به تهران یا باید سوار اتوبوس می‌شدیم یا با “کرایه” می‌رفتیم که کرایه‌ها، بنزهای دیزلی‌ای بودند که دو نفر جلو سوار می‌کردند و چهار نفر را در صندلی عقب جای می‌دادند! کرایه‌ها طبیعتا بسیار سریع‌تر بودند ولی همانند مشابه‌های امروزی‌شان خیلی خطرناک رانندگی می‌کردند و زیاد هم پیش می‌آمد که ماشین وسط راه خراب شود یا جوش بیاورد. اتوبوس‌ها توقف زیادی داشتند ولی درست یادم نیست مسیرشان جاده‌ی قدیم کرج بود یا جاده‌ی مخصوص. تنها چیزی که به یاد می‌آورم این است که در جایی به نام کاروان‌سرا سنگی توقف داشتند و در آنجا فروشندگان- که معمولا کودک بودند- با بستنی و آجیل به اتوبوس حمله می‌کردند. مدت‌ها حسرت آن بستنی‌ها را می‌خوردم ولی پدرم که بسیار وسواسی بود اجازه نمی‌داد که از آن بستنی‌ها بخرم و باید تا رسیدن به تهران صبر می‌کردم. اما یک بار که هوا بسیار گرم بود آن قدر اصرار کردم و مادرم به پدرم غر زد که:” بچه گرما زده میشه…” پدرم با عصبانیت یک بستنی برایم خرید. بستنی‌ را خوردم و صدایش را در نیاوردم که همراه با بستنی دارم ظرف کاغذی بستنی لیوانی را هم- که نمی‌فهمیدم چگونه با آن بستنی بدمزه مخلوط می‌شود- می‌خورم. این آخرین باری بود که در اتوبوس هوس بستنی کردم چون اسهال سختی گرفتم!

در آن سن مهم نبود به خانه چه کسی می‌رویم، هر جا که می‌رفتیم فقط شادی بود و شادی. تفاوت‌ها را حس می‌کردم و خوب می‌دانستم خانواده‌ی پدرم مذهبی هستند و خانواده‌ی مادرم زیاد مذهبی نیستند. با خانواده‌ی مادری راحت‌تر بودم زیرا همه‌شان فارسی حرف می‌زدند ولی خانواده پدری آذری بودند و با این که با من فارسی حرف می‌زدند وقتی شروع به ترکی حرف زدن می‌کردند احساس می کردم بین شان غریبه هستم. البته اگر مادرم حضور داشت به احترام او فارسی حرف می‌زدند ولی خب… همیشه هم نه!

یکی از بزرگ‌ترین لذت‌ها در آن زمان همراهی با عموهایم بود. فرقی نداشت کدام یک… با هر کدام که بودم امکان نداشت من را به بستنی فروشی سر کوچه نبرند و با هم فالوده یا بستنی نخوردیم به همین دلیل تابستان‌ها که یک هفته در خانه پدربزرگم می‌ماندم خیلی سریع چاق می‌شدم زیرا “ مجبور” بودم در ساعت‌های متفاوت با هر کدام از هر سه عمو به بستنی فروشی بروم؛ و یکی از عمه‌ها برایم در یک قابلمه‌ی کوچک برایم غذای جداگانه درست می‌کرد و عمه‌ی دیگر بعد از ظهرها برایم سیب‌زمینی سرخ می‌کرد که یواشکی با هم می‌خوردیم. طبیعتا هیچ کدام از آنها به حرف مادرم هم که می‌گفت این بچه می‌ترکه گوش نمی‌کردند!

در خانواده‌ی مادری بیش از هر کس به امیر و هنگامه که پسردایی و دختر دایی‌ام بودند نزدیک بودم و سالی یک بار در خانه دایی ام نیز می‌ماندم و آنها نیز سالی یک بار برای یک هفته پیش ما بودند. اما بقیه پسر خاله‌ها و دختر خاله‌ها نیز بودند که از ما چند سالی بزرگ تر بودند و بدون آنها اصلا شادی‌ای برای ما سه نفر وجود نداشت. با آنها بود که می‌توانستیم به پارک یا سینما برویم.

نخستین پارک‌هایی که به یاد می‌آورم پارک‌هایی بودند پر از درخت و چمن با چند وسیله‌ی ساده نظیر سرسره، تاب، چرخ و فلک و الاکلنگ برای تفریح کودکان. بارها پیش می‌آمد که وقتی روی سرسره داغ شده از نور خورشید می‌نشینیم بدنمان بسوزد ولی باز از هم از رو نمی‌رفتیم و ادامه می‌دادیم!

یادم نیست پارک‌های مدرن از چه زمانی آغاز به کار کردند. تنها عکسی که در یکی از این پارک‌ها دارم من را در سن شش یا هفت سالگی سوار بر یک موتور سیکلت نشان می‌دهد. احتمالا این عکس را در “فانفار” گرفته‌ام که در میدان ونک بود. غیر از فانفار، مینی سیتی و لونا پارک هم از پارک‌های مهم آن زمان بودند ولی وقتی پارک خرم در اتوبان تهران-کرج ساخته شد، که از لحاظ وسعت و امکانات بی نظیر بود، همه به سوی آن هجوم بردند… هرچند که سه پارک دیگر نیز همچنان مشتری‌های خود را داشتند. پارک خرم که مالک آن پس از انقلاب به دست صادق خلخالی، و به جرم اشاعه فساد، کشته شد برای من یادآور آخرین روزهایی است که یک کودک هنوز می‌توانست لبخند بزند.

چیزی در ته ذهنم در مورد این پارک وجود دارد… ماجرایی که داستانش را در مجله‌ی دختران و پسران دنبال می‌کردم: دختری به نام طیبه یا طناز- یا نام دیگری که با حرف ط آغاز می‌شود- در این پارک ربوده شده و مورد تجاوز قرار گرفته بود و داستانش چند هفته در مجلات منتشر می‌شد.

پس از انقلاب پارک‌ها برای مدتی بسته بودند یا کسی حوصله رفتن به پارک را نداشت اما زمانی که حوصله مردم از “انقلاب‌بازی” سر رفت و یاد بازی‌ها و تفریحات گذشته‌شان افتادند و چون دیگر نه باری وجود داشت و نه دیسکویی، به تنها جای باقی مانده روی آوردند: پارک‌ها! اما، پارک‌ها نیز دیگر مانند گذشته نبودند. نخستین باری که پس از انقلاب به پارک خرم- که دیگر پارک ارم نامیده می‌شد و مظهر تنبیه خداوند بود- رفتم سال ۱۳۵۹ بود. با امیر و هنگامه بودم و دختر خاله‌های آنها. پاسداران اجازه ورود ندادند چون بی‌حجاب بودند. در آن زمان هنوز حجاب به شکل رسمی اجباری نشده بود و فقط در مدرسه‌ها و اداره‌های دولتی در مورد آن سخت‌گیری می شد. تقریبا داشتیم بر می‌گشتیم که دیدیم جلوی در پارک روسری می‌فروشند. زن‌دایی‌ام که بزرگ‌تر ما در آن جمع به شمار می‌آمد فداکاری کرد و یک روسری برای خودش خرید که شاید بتواند ما را که سر خورده شده بودیم وارد پارک کند. ولی پاسداران هنگامه را که هم‌سن من بود و یازده، دوازده سال داشت نشان دادند و گفتند حتا او هم باید روسری داشته باشد چه برسد به بقیه… چاره‌ای نبود دست از پا درازتر برگشتیم! بقیه را نمی‌دانم ولی این آخرین باری بود که از جلوی پارک خرم گذشتم.

پس از آن برای سال‌ها چیزی نبود جز جنگ و مرگ!

عشق

منتشرشده: 06/02/2013 در یاد‌آورد‌های من

اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم حس می‌کنم که دیگر نمی‌دانم عشق چیست یا دست کم مفهوم آن برای من تغییر کرده است اما در آن سال ها، در آن سال‌های بسیار دور، عشق بخش بزرگی از زندگی‌ام بود. نمی‌دانم چگونه باید بنویسم تا کسانی که زمانی دوست‌شان می‌داشته‌ام و اکنون ازدواج کرده‌اند از خاطرات من آسیب نبینند. بی تردید ناگزیر هستم که نام‌ها را تغییر دهم ولی به قدری نگران‌شان هستم که هنوز شک دارم اجازه دارم بنویسم یا نه! شاید بد نباشد که از بی خطرترین آنها آغاز کنم… نخستین عشق:

شاید بخندید ولی اولین بار که عاشق شدم کمتر از شش سال داشتم و کلاس اول ابتدایی بودم. نامش را به خوبی به یاد دارم اما این که احساسم نسبت به او چگونه بوده است را نه… هنوز نمی‌دانم چه چیزی باعث شد احساس کنم فرحناز را دوست دارم. در آن زمان حتا نمی‌دانستم عشق چیست فقط می‌دانستم می‌خواهم با او ازدواج کنم. حتا یادم نیست او که چند ماه از من بزرگ‌تر بود به من توجهی داشت یا نه ولی می‌دانم شب‌ها وقتی به او فکر می‌کردم به قدری بدنم داغ می‌شد که پاهایم را به دیوار سرد اتاق می‌چسباندم تا کمی خنک شوم! بزرگ‌ترین آرزویی که در آن زمان داشتم این بود که قدرت میکی‌ماوس را داشتم تا همیشه از او در برابر همه محافظت کنم. چیزی که ما را از هم جدا کرد قدرتی بود که حتا میکی‌ماوس هم در برابر آن ناتوان بود: تغییر مدرسه!

سه سال بعد که به عنوان مهمان، به مدرسه‌ی یکی از دوستان مادرم رفته بودم او را دیدم. دو ساعت کنار هم نشستیم و زنگ تفریح هم در کنار یکدیگر بودیم و خوردنی‌های‌مان را تقسیم کردیم. اما چیزی تغییر کرده بود: من دیگر عاشق او نبودم چرا که عشق دوم آغاز شده بود: ویدا!

اگر عشق اول خیلی بچگانه بود، عشق دوم تمامی تعریف‌های یک عشق راستین را داشت، به ویژه که همچون تمام ملودرام‌ها پای یک رقیب عشقی که خوش‌تیپ‌تر و پولدارتر بود نیز درمیان بود!

هنوز نامش که می‌آید دست و پایم را گم می‌کنم و هنوز بویش را به خاطر می‌آورم. در کلاس کنار هم می‌نشستیم و تقریبا همیشه با هم بودیم مگر مواقعی که پسرها مسخره‌ام می‌کردند که باید عروسک بخرم و با ویدا عروسک بازی کنم. دیگر یاد گرفته بودم که به همان نشستن در کنار او بسنده کنم و مواظب باشم کسی متوجه نشود. نمی‌دانم خودش می‌دانست یا نه ولی احساس می‌کردم می‌داند زیرا گاهی دست در گردنم می‌انداخت و بغلم می‌کرد. بیشتر از هر چیز عاشق موهای شاه بلوطی رنگش بودم که هر بار سرش را می‌جرخاند مثل شلاق به صورتم می‌خورد.

انقلاب پیروز شده بود و من دوره دبستان را تمام کرده بودم. می‌دانستم باید پیش از آن که دیر شود به او بگویم دوستش دارم. جلو که رفتم دیدم دارد با نوید حرف می‌زند. نوید داشت به زور چیزی را در دستش می‌گذاشت… یک گردن‌بند بود! شک نداشتم قبول می‌کند. نوید یک سال از من بزرگ‌تر بود و بسیار خوش قیافه. اما قبول نکرد. گردن‌بند را پس داد و گریخت… کنار من که رسید چند ثانیه ایستاد کمی نگاهم کرد و رفت. حسی به من می‌گفت که باز هم او را خواهم دید زیرا می‌دانم خانه‌شان کجا است. با خشم به نوید نگاه کردم… داشت گریه می‌کرد! من را که دید اشک‌هایش را پاک کرد و پرسید: نوشابه بخوریم؟ چون می‌دانستم پیروز این عشق من هستم قبول کردم و از بوفه مدرسه دو تا کوکا کولا خریدیم و در سکوت نوشیدیم.

دیگر هیچ یک را ندیدم نه نوید را و نه ویدا را. خانه‌ای که فکر می‌کردم مال آنها است و یک بار او را جلوی در آن خانه دیده بودم چیزی نبود مگر یک آرایشگاه زنانه! تا سه سال هر دوست و هم‌کلاسی‌ای را که می‌دیدم به شکل غیر مستقیم سراغ او را می‌گرفتم اما انگار آب شده بود و در زمین فرو رفته بود. حتا هنوز گاهی نامش را در فیس‌بوک جستجو می‌کنم اما چه سود که هیچ یک از کسانی که می‌یابم موهای شاه‌ بلوطی ندارند!

خانه که بودم همیشه دنبال دو چیز می‌گشتم: چیزی برای خوردن و چیزی برای خواندن. خوشبختانه هر دو همیشه وجود داشت ولی چون چاق بودم در مورد اولی سختگیری زیادی اعمال می‌شد! یادم نیست چگونه به خواندن علاقه‌مند شدم ولی پیش از این که خودم را در حال خواندن کتاب کودکان به یاد بیاورم تصویری از خودم در ذهنم شکل می‌گیرد که در آن پشت بخاری بزرگ نفتی دراز کشیده‌ام و در حال خواندن صفحه‌ی حوادث روزنامه کیهان هستم. صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها به شکل عجیبی برایم جالب بودند و در برابر صفحه‌ی مرگ‌ها و تسلیت‌ها من را می‌ترساند و از آن می‌گریختم. زمینه‌ساز آشنایی من با روزنامه مادرم بود که از یک طرف درس‌های مدرسه را برایم کافی نمی‌دانست و از روی روزنامه به من دیکته می‌گفت تا بنویسم و از طرف دیگر چون خجالتی بودم و موقع خواندن خیلی سریع نوشته‌ها را می‌خواندم و نفس کم می‌آوردم، مجبورم می‌کرد نوشته‌های روزنامه را شمرده و با صدای بلند بخوانم که این یکی، بعد از آموزش ریاضی توسط او که همیشه سخت تر از ریاضیات خود مدرسه بود، شکنجه‌آورترین چیزی بود که در آن سن تجربه می‌کردم.

حوادث برای من چیزی فراتر از وقایع روزانه بودند… آنها حتا از فیلم‌های پلیسی‌ای که می‌دیدم جذاب‌تر بودند چرا که همراه این حوادث با کلماتی که نمی‌شناختم آشنا می‌شدم و از آنجایی که حس می‌کردم توضیح کلماتی مانند تجاوز، قتل ناموسی و چیزهایی نظیر آن برای پدر و مادرم سخت هستند می‌کوشیدم تا معنی این کلمات را در فرهنگ لغات پیدا کنم!

تا نه سالگی تنها مجله‌هایی که برایم می‌خریدند کیهان بچه‌ها بود و پیک دانش آموز. اما طبیعتا به مجله‌های بهتری نیز دسترسی داشتم: پیک خانواده که به ویژه عاشق کاریکاتورهای کامبیز درم‌بخش در پشت جلد آن بودم، و بعد از آن مجله زن روز که خیلی از نا‌دانسته‌هایم در مورد دنیای زنان را از آن می‌آموختم و البته جوک‌هایی را که چاشنی سکسی داشت!

از آنجا که همه چیز من با بقیه فرق داشت اول کتاب‌های ممنوعه را خواندم بعد که پدرم متوجه شد به مطالعه علاقه دارم خرید کتاب کودکان را برای من آغاز کرد، یعنی برای مثال من در سن هشت سالگی، و در نهان، کتاب تفریحات شب محمد مسعود را خواندم و در نه سالگی رابین هود را! حتا کتاب کامل فرزندان کاپیتان گرانت را قبل از آلیس در سرزمین عجایب یا سفید برفی خواندم. یک اطلس جغرافیایی جلویم می‌گذاشتم و روی آن مسیری را که فرزندان کاپیتان گرانت طی می‌کردند با خودکار خط می‌کشیدم و توی دائره‌المعارف هر چیزی را که در مورد آن مناطق وجود داشت می‌بلعیدم!

در آن زمان تنها کتاب‌هایی که برای کودکان وجود داشت و قابل تحمل بود مجموعه کتاب‌های طلایی بود که داستان‌ها را به شکل خلاصه شده منتشر می‌کرد. البته کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان هم کتاب‌های بسیار عالی‌ای داشت که بعد از انقلاب پنجاه و هفت بیشترشان ناپدید شدند! از میان آن کتاب‌ها هنوز که هنوز است سه کتاب را دیوانه‌وار دوست دارم: کوه‌های سفید، فلفلی و آنتون و البته و بی هیچ تردیدی هوگو و ژوزفین. نکته مسخره این که کتاب هوگو و ژوزفین را تقریبا حفظ بودم و هر بار انگور می‌خوردم به یاد هوگو انگور را با چاقو نصف می‌کردم ولی برای سه سال تمام ژوزفین را ژورفین می‌خواندم!

فکر می‌کنم نه سالم بود که به کتاب‌های پلیسی و جاسوسی علاقه پیدا کردم. اولش جانی دالر بود وهرکول پوارو و مایک هامر، اما وقتی با پرویز قاضی سعید و “لاوسون و سامسون و ریچارد” او آشنا شدم دنیا برایم تغییر کرد و کار به جایی رسید که یک بار در کلاس دوم راهنمایی با بهترین دوستم نادر والوکیان که بعدها انگار افسر آگاهی شد بر سر این که من لاوسون هستم یا او دسته به یقه شدم!

انقلاب پنجاه و هفت برای من هیچ چیزی نداشت مگر دسترسی بیشتر به کتاب. از سال پنجاه و هشت تقریبا هر کتابی در اختیارم بود حتا اگر یک کلمه از آنها را نمی‌فهمیدم. از کتاب‌های شریعتی اسلام‌گرا تا جزوه‌های مارکسیستی فداییان خلق! از کتاب سبز قذافی تا طنز‌های عزیز نسین! خوشبختانه به قدری خجالتی بودم که اصلا دهان باز نمی‌کردم تا مثل آدم‌های سی،چهل ساله اطرافم چیزهایی را که نمی‌فهمیدم بر زبان بیاورم. خیلی که هنر می‌کردم معنی کلمات را در کتاب‌ها پیدا می‌کردم و گیج می‌شدم که برای مثال چرا در یک دائره‌المعارف، کمونیسم چیز خیلی بدی است و در دیگری حتا از شیر و موز هم، که به لطف انقلاب از آن محروم بودم، بهتر است!

در آن زمان مشکل اصلی‌ام پیدا کردن کتاب نبود، خریدن آن بود. پول تو جیبی‌ام دیگر کفاف خرید کتاب را نمی‌داد و از قرض گرفتن کتاب از کتابخانه نیز نفرت داشتم به ویژه که بسیاری از کتاب‌ها را از دسترس خارج کرده بودند و برای مثال جنگ و صلح یا تریستان و ایزولت از کتاب‌های ممنوعه به شمار می‌آمدند و فقط با لطف کتابدار مدرسه که پیرمردی کرد بود و نامش را فراموش کرده‌ام و احتمالا بیجاری نام داشت، و آقای فروغی که رییس کتابخانه مرکزی کرج بود می‌توانستم به شکل پنهانی به این کتاب‌ها دسترسی داشته باشم.

البته دوباره دارم همه چیز را قاطی می‌کنم… تا سال ۱۳۶۱ هر کتابی را راحت می‌شد خرید اما اگر اشتباه نکرده باشم از همان سال بود که کتاب‌ها کم کم از کتابفروشی‌ها ناپدید شدند و اجازه انتشار نگرفتند. خیلی از کتاب‌ها بی دلیل به آتش کشیده شدند و حتا به خاطر دارم یک شب پدرم به محل کارش رفت و دو گونی کتاب را که قرار بود روز بعد در محوطه اداره به آتش کشیده شوند نجات داد و بساط عیاشی من جور شد!

فکر می‌کنم از حدود سال ۱۳۶۴ بود که دوباره می‌شد بعضی از کتاب‌های نایاب را با ریسک بسیار از دستفروشی‌های رو به روی دانشگاه تهران خرید اما من منبع مطمئنی برای خرید کتاب پیدا کرده بودم: یکی از معلم‌های دوره راهنمایی‌ام که به دلیل فعالیت سیاسی چند سال در زندان بود پس از آزادی، و البته اخراج از آموزش و پرورش، یک کتاب‌فروشی باز کرده بود که چون من را می‌شناخت کتاب‌هایی را که لازم داشتم برایم پیدا می‌کرد.

همان گونه که گفتم همیشه بزرگ‌ترین مشکلم پول برای خرید کتاب بود تا جایی که گاه برای فریب دادن مادرم که به شدت باور داشت این کتاب‌ها موجب شده که وقتی برای درس خواندن نداشته باشم وانمود می‌کردم با یک دختر دوست شده‌ام و او هم بدون آن که به روی خودش بیاورد پول بیشتری در اختیارم می‌گذاشت که برای آن دختر هدیه بخرم!

گفتنی در مورد کتاب بسیار است شاید دوباره در این زمینه نوشتم.

سفر

منتشرشده: 06/02/2013 در یاد‌آورد‌های من

تازه از آرلینگتون ویرجینیا به خانه باز گشته‌ام و درست مانند زمان کودکی- هنگامی که از مسافرت باز می‌گشتیم- روی فرش کف اتاق دراز کشیده‌ام. در حقیقت ویرجینیا چنان به مریلند چسبیده است که رفتن به ویرجینیا مسافرت به شمار نمی‌آید به ویژه برای من که به خاطر کارم مدام میان ویرجینیا و واشینگتن دی‌سی و مریلند در حرکتم، اما امروز فقط برای این که کمی آرامش پیدا کنم ماشین را روشن کردم و راه افتادم… بی هیچ هدفی و بی هیچ مقصدی و نمی‌دانم چه شد که از آرلینگتون سر در آوردم و در آرلینگتون، از سفرهای دوران کودکی!

راستش مدت‌ها است که سفر را دوست ندارم و در خانه ماندن و با کتاب‌ها یا نوشته‌ها بودن را به هر چیزی ترجیح می‌دهم اما کودک که بودم ماجرا به کلی تفاوت داشت… آن زمان سفر چیزی بود سرشار از هیجان، شادی و شگفتی‌ها! نخستین سفری که به کمک یک عکس به یاد می‌آورم سفر به رامسر است در آن عکس سیاه و سفید خودم را می‌بینم که با یک بلوز با گل‌های قرمز و سفید- که زبری گل‌هایش را هنوز حس می‌کنم- با شلوار کوتاه همراه مامان و بابا کنار شیرهای هتل رامسر ایستاده‌ام و نمی‌دانم چرا حس می‌کنم هم‌بازی دوران کودکی‌ام، رویا مهربانی، هم که در آن سفر با پدر و مادرش همراه‌مان بود در گوشه‌ای ایستاده است و جیغ می‌کشد که بادکن[1] می‌خواهد! البته ما مهمان هتل رامسر نبودیم و فقط آنجا عکس انداختیم.

دومین مسافرتی که باز هم تصویر محوی از آن دارم سفر به تبریز بود که از کل سفر چیزی به خاطر ندارم مگر این که با قطار رفتیم و باز گشتیم. اما سنم که بالاتر رفت هم تجربه‌هایم بیشتر شد هم فضول‌تر شدم. برای مثال در سفری که به اصفهان داشتیم و چند نفر از فامیل هم با ما بودند به رستورانی به نام هزار و یک شب رفتیم که منجر به کشف بزرگی برای من شد: هم سنتور و هم رقص عربی چیزهای مزخرفی هستند!

در حقیقت سفر برای من فقط به معنی شمال بود و این شمال هم معنایی جز دریا نداشت. مهم نبود به بندر پهلوی می‌رویم یا رامسر یا نوشهر یا بابلسر… مهم خود دریا بود با آن همه زیبایی و پاکی… مهربانی‌ای را که در شمال می‌دیدم در هیچ جا تجربه نکرده بودم. مسافران که جای خود داشتند، همه مردم شاد بودند حتا اگر فقیر بودند و در کنار خیابان فریاد اتاق اتاق سر می‌دادند یا در بازار روز یک سبد تخم مرغ محلی، یک سطل شیر تازه یا اندکی مربای تمشک یا بهار نارنج برای فروش داشتند. از آنها ترسی نداشتم… دوست داشتنی بودند… چیزی که بعدها دیگر ندیدم… چیزی که انگار انقلاب آن را از آنها دزدید. انقلاب که شد انگار همه محتاط شدند… انگار کسی به آنها آموخت لبخند دروغین بزنند! فکر می‌کنم سال پنجاه و نه بود که چند روزی در هتل هایت خزر- که توسط دولت انقلابی مصادره شده بود و به دلیل پایین آمدن قیمت‌ها خانواده‌های متوسط و گاه فقیر هم می‌توانستند اتاق اجاره کنند- بودیم. همان مردم… همان جوان‌ها که تا دو سال پیش همراه مسافران کنار دریا مشروب می‌خوردند و می‌رقصیدند و شاد بودند، مامور سلب آسایش از مسافران شده بودند. حتا به یاد دارم در همان روزها که تازه حجاب اجباری شده بود با دوربین، بالکن اتاق‌ها را می‌پاییدند که مبادا کسی بدون روسری پا به بالکن بگذارد و همان ساعت نخست ورود ما به هتل، تلفنی اخطار کردند که اگر یک بار دیگر مادرم بدون حجاب به بالکن بیاید نه تنها ما را از هتل بیرون خواهند انداخت بلکه مادرم را به کمیته انقلاب اسلامی تحویل خواهند داد!

با این حال هنوز سفر چیز خوبی بود، هنوز می‌شد زیبایی‌ها را دید و هنوز می‌شد از زندگی لذت برد. شاید دلیل این لذت چیزی نبود مگر سن کم… چند سال که گذشت و از کودک به نوجوان و سپس جوان تبدیل شدم کم کم سفر تبدیل شد به رنج و ترس. رنج از نداشتن آزادی و ترس از دستگیر شدن توسط کمیته به خاطر پوشیدن تی‌شرت رنگی یا شلوار جین. آخرین سفری که به یاد می‌آورم در نوزده سالگی بود که فقط و فقط برای این که همراه دختری که دوستش داشتم باشم انجام شد. چند روز در ویلای‌شان بودیم و هنگامی که خواستیم برگردیم دیدم نمی‌توانم از او دل بکنم. به زور پدر و مادرم را راضی کردم که اجازه دهند من در یک هتل اتاقی بگیرم و دو، سه روز تنها در آنجا بمانم. مسخره این که هتل‌ها در آن زمان به افراد جوان و مجرد اتاق نمی‌دادند و اگر پدر و مادرم سر نمی‌رسیدند و برای گرفتن اتاق پادرمیانی نمی‌کردند مجبور می‌شدم با اتوبوس به خانه برگردم.

به محض این که فهمیدم تنها هستم پایین رفتم و از دکه جلوی هتل چهار بسته سیگار بهمن خریدم و در بالکن اتاقم به یاد دخترک که یواشکی با هم سیگار می‌کشیدیم سیگار کشیدن را شروع کردم و به بارش باران خیره شدم… ساعت شش صبح بود که دیدم دارم بالا می‌آورم زیرا از سه بعد از ظهر که سیگار کشیدن را آغاز کرده بودم جز کمی برنج چیزی نخورده بود. در تمام این مدت یک تکه کاغذ که دست خط او بر روی آن بود را جلویم گذاشته بودم و می‌کوشیدم گریه نکنم:” روز اول به من سیگار تعارف کردی، روز دوم به من آموختی چگونه سیگار بکشم، روز سوم با یاد تو سیگار کشیدم… عجب دنیای مسخره‌ای: اکنون سیگار می‌کشم که تو را فراموش کنم!” احساس کردم دیگر نمی‌توانم بمانم باید بر می‌گشتم اما می‌خواستم یک بار دیگر او را از دور ببینم. دوش گرفتم و ریشم را تراشیدم و کاپشن‌ـ‌شلوار جین‌ام را پوشیدم. ساعت نه صبح با هتل تسویه حساب کردم و شناسنامه‌ام را گرفتم.

می‌دانستم زودتر از ده از خواب بیدار نمی‌شود و پیش از یازده به ساحل نمی‌رود پس باید وقت را می‌کشتم. در کوچه، پس کوچه‌های نوشهر یک کتاب‌فروشی دیدم که از شانس خوبم جلد دوم سه تفنگدار آلکساند دوما را، که در تهران پیدا نمی‌شد و سه سال منتظر تجدید چاپش بودم، داشت. آن را خریدم و البته چند کتاب داستان دیگر را هم… از در کتاب‌فروشی که خارج شدم یکی داد زد: بگیرینش کمونیسته… به اطراف نگاه کردم: یک پیرمرد بود که داد می‌زد و شخصی را پشت سر من نشان می‌داد. اهمیت ندادم ولی وقتی فریادهایش ادامه پیدا کرد و مردم هم دور او جمع شدند متوجه شدم دارد من را نشان می‌دهد. کمونیست؟! من؟! البته بدم نمی‌آمد باشم ولی خب نبودم! قدم‌هایم را تند کردم… دو تا بچه با چوب دنبالم بودند و مردم هم داشتند نزدیک می‌شدند. مثل سگ ترسیده بودم. کتاب‌ها را روی زمین انداختم و فرار کردم… خوشبختانه درست زمانی بود که به عشق دخترک پانزده کیلو وزن کم کرده بودم و راحت می‌توانستم بدوم! بیشتر از کتک خوردن از مردم، از دستگیر شدن می‌ترسیدم زیرا در آن زمان، همانند امروز، اگر دستگیر می‌شدی راهی برای خلاصی وجود نداشت. در آخرین لحظه شنیدم یک نفر- که گویا پیرمرد را می‌شناخت- دیگران را آرام می‌کند و برای‌شان توضیح می‌دهد که او دیوانه است. احمقانه‌تر این که نمی‌دانم چرا فارسی حرف می‌زد نه به زبان محلی! به هر حال دیوانه یا غیر دیوانه برایم تفاوتی نداشت سوار تاکسی شدم و مستقیم به گاراژی رفتم که اتوبوس‌های تهران در آنجا منتظر مسافر بودند.

این آخرین سفر من بود و چنان از مسافرت و مردم نفرت پیدا کردم که برای دوازده سال خانه نشین شدم و خودم را با کتاب‌هایم و شطرنج سرگرم کردم!


[1]  بادکنک