بایگانیِ نوامبر, 2013

عشق نارنجی

منتشرشده: 11/29/2013 در یاد‌آورد‌های من

دو سال از من کوچک‌تر بود. مدت‌ها او را می‌دیدم ولی هیچ حس ویژه‌ای نسبت به او نداشتم فقط این که نیمه ایرانی- نیمه فرانسوی بود برایم جالب بود. پدر و مادرش را بیشتر دوست داشتم. پدرش استاد دانشگاه بود و مادرش که فرانسوی بود نیز احتمالا در دانشگاه کار می‌کرد. یک خواهر هم داشت که سال‌ها بعد همسر یکی از دوستانم شد. نمی‌دانم الان کجا است و چه می‌کند به همین دلیل دوست ندارم نامی از او بیاورم ولی بی‌تردید دوستان دوره نوجوانی‌ام به خاطر حوادثی که پس از آن رخ داد او را به خوبی به یاد می‌آورند!

تابستان‌ها کار خاصی برای انجام دادن نداشتم. معمولا یا کتاب بود و یا فوتبال و والیبال و بسکتبال. تله‌ویزیون هم که چیزی برای تماشا نداشت، برنامه‌های شبکه یک از ساعت ۵ شروع می‌شد و تا ساعت یازده شب ادامه داشت و شبکه دو هم که آن زمان بیشتر شبکه علمی به شمار می‌آمد معمولا به جز فیلم‌های حیات وحش که به آن راز بقا می‌گفتیم و مسابقه‌های علمی چیز دیگری برای پخش نداشت. در حقیقت آن زمان تله‌ویزیون بیشتر در انحصار گروه جنگ و گروه مذهب تله‌ویزیون بود. تنها دل‌خوشی‌مان ده دقیقه اخبار ورزشی و یک ساعت برنامه کودک بود که در اعیاد ملی یا مذهبی شانس دیدن پلنگ صورتی نیز نصیب‌مان می‌شد!

راستش همیشه هم نمی‌شد کتاب خواند به همین دلیل باید سرگرمی‌های دیگری نیز پیدا می‌کردم. یکی دو سال با ویترای سرگرم بودم و تقریبا برای همه اعضای فامیل روی شیشه نقاشی کردم… از شریعتی و چه‌گوارا و جلال بگیر تا میکی‌ماوس و درویشی ناشناس که آن زمان خیلی طرفدار داشت. مدتی هم بدون این که رفقایم با خبر شوند گوبلن می‌بافتم که کاری دخترانه بود ولی بهتر از بیکاری بود. آخرین چیزی که سراغش رفتم بافتن آویز بود. آویزها بافته‌هایی از جنس کنف بودند که گاه به عنوان دکور و گاه به عنوان جایی برای گلدان‌های خانگی از سقف آویزان می‌شدند. بافتن این آویزها برای مدتی به شکل اپیدمی در آمده بود و حتا کلاس‌هایی نیز برای آموزش آن وجود داشت. درست به یاد ندارم چگونه آن را آموختم احتمالا آقای شادرخ که همسایه‌مان و پدر پیمان، رفیقم، بود در ده دقیقه اصول اولیه آن را به من یاد داد و بساط تفریح من جور شد.

‌سخت‌ترین قسمت بافت یک آویز یافتن کنف بود، آن هم نه هر کنفی… کنفی ویژه که به آن کنف آرمه می‌گفتیم و در آن شرایط که دم دست‌ترین و ارزان‌ترین چیزی که می‌شد یافت جان انسان‌ها بود پیدا کردن کنف آرمه حتا از خرید نیم کیلو پنیر غیر کوپنی هم سخت‌تر بود! اما من جایی را پیدا کرده بودم که می‌توانستم همراه خرید چند بیسکویت ویفر مینوی تاریخ مصرف گذشته‌ی خوش‌مزه، کنف آرمه مورد نیاز را هم تهیه کنم. فقط کافی بود که سر خیابان‌مان سوار مینی‌بوس بشوم و درست جلوی در آن مغازه پیاده شوم.

یکی از همین روزها بود که عاشق او شدم. مینی‌بوس فقط یک صندلی خالی داشت… صندلی را به مادر او تعارف کردم و کنار او ایستادم. هنوز آن قدر سنش بالا نبود و قوانین اسلامی این قدر سخت نبودند که مجبور به داشتن حجاب شود. یک پیراهن نارنجی بر تن داشت که از همان لحظه نخست من را که عاشق رنگ نارنجی بودم، و هنوز هم هستم، مجذوب خود نمود. تا آن زمان خود او دختری بود مثل دختران دیگر ولی آن لباس نارنجی همه چیز را تغییر داد و به ناچار خود او را نیز نگاه کردم. زیبا بود… بسیار زیبا! احساس کردم نمی‌توانم نفس بکشم… به مقصد که رسیدیم کرایه آنها را هم حساب کردم و گریختم.

از آن روز عشق- که جهان اطرافم آن را در من کشته بود- دوباره به سراغم آمد و چیزی در من تغییر نمود. دوست داشتم از آن فضای جنگ‌زده، از آن دلواپسی‌های به زور پنهان نگاه داشته شده، از آن صدای بمب‌ها و موشک‌ها و ضد هوایی‌ها، از آن شلیک‌های بامدادی که خبر از کشته شدن زندانیان سیاسی می‌داد به چیزی لطیف و انسانی پناه ببرم. دوست داشتم در دنیایی که کسی برای جان کودکان نیز ارزشی قائل نبود دست کم یک نفر باشد که دوستم داشته باشد. می‌‌خواستم دوباره کسی باشد که دوستش داشته باشم و بتوانم با او حرف بزنم… و او همانی بود که من را به این باور رساند که زندگی فقط سیاست، جنگ و کشته شدن نیست!

آن عشق نارنجی، آن عشق نارنجی ممنوع، همچون ماهی‌های نارنجی سفره هفت سین لغزنده بود! گاهی بسیار نزدیک بود و گاهی آن قدر دور که حتا در سن سیزده سالگی نیز می‌توانست من را وادار کند چاقو را روی رگ دستم بگذارم ولی جرات خودکشی نداشته باشم. یکی، دو سال گذشت و اگر دختر همسایه‌مان که آزاده نام داشت نبود امکان نداشت او بفهمد که دوستش دارم ولی آزاده که دخترکی ده ساله با موهای سیاه، چشمانی سبز و هوشی بی‌نظیر بود از نگاهم خواند که عاشق شده‌ام و من را وادار نمود که در یک شب داغ تابستانی عشق نارنجی‌‌ام را زیر درختی تک افتاده ملاقات کنم و به او بگویم که دوستش دارم. هر دوی‌مان نفس‌ نفس می‌زدیم… او می‌دانست چه می‌خواهم بگویم ولی خودم نمی‌دانستم. نمی‌دانم چقدر طول کشید تا این پسر خجالتی برای نخستین بار دوستت دارم را بر زبان بیاورد ولی این کار را به بدترین شکل ممکن انجام داد چرا که می‌خواست به دخترک بفهماند او را به خاطر بودنش دوست دارد و نه زیبایی‌اش، پس گفت: خودت هم می‌دونی که خوشگل نیستی ولی من همین چیزی رو که هستی دوست دارم… من دوستت دارم! دخترک گفت بگذار فکر کنم… بعد در حالی که می‌گریست گریخت و این آخرین باری بود که با هم حرف زدیم.

روز بعد همه از اتفاقی که افتاده بود خبر داشتند: آزاده بی‌احتیاطی کرده بود و خبر را به یکی از دوستان نزدیکش که پسری هم سن خودش بود گفته بود و آن پسر نیز از روی شیطنت خبر را به اطلاع همه رسانده بود. شرایط بدی بود باید به همه جواب پس می‌دادم از مادر خودم گرفته تا پدر آزاده و خیلی‌های دیگر. بقیه تابستان از سوی همه بایکوت شده بودم… دیگر حق بازی با دوستانم را، که من را به خاطر فضایی که ایجاد کردم و میان آنها و دختران محل فاصله انداخته بودم مقصر می‌دانستند، نداشتم. همه‌شان در ظاهر تحسینم می‌کردند ولی… ولی چاره‌ای نبود و باید دوباره به میان کتاب‌هایم می‌خزیدم و در حالی که همچنان منتظر پاسخ آن عشق نارنجی بودم دو سال تمام سرزنش اطرافیان را تحمل کنم. تنها کسانی که در این دو سال همچنان با من مهربان بودند پدر و مادر دخترک بودند که حتا گاهی در راه رفتن به مدرسه من را سوار ماشین‌شان می‌کردند و من احساس می‌کردم هنوز انسان‌هایی هستند که می‌دانند عشق چیست.

دخترک هرگز پاسخی نداد ولی نیازی به پاسخ هم نبود زیرا بعد از دو سال فهمیدم عاشق یکی از دوستانم شده است که چهار سال از من بزرگ‌تر است. زمان، دیگر زمان عاشقی نبود… همه جا بوی مرگ بود و صدای انفجار بمب‌ها.

تا سال پنجاه و هفت تنها شعار رسمی‌ای که وجود داشت شعار جاوید شاه بود و یا دست کم من چیز دیگری به یاد نمی‌آورم. اما با شروع تظاهرات خیابانی، شعارهایی جدید جای آن را گرفتند که پر کاربرد‌ترین آنها مرگ بر شاه و درود بر خمینی بودند. آن زمان نمی‌دانستم خوی شاعری که در ژن ایرانیان وجود دارد بزرگ‌ترین دلیل پیدایش شعارهایی است که در خیابان‌ها به گوش می‌رسند و ریتمی حماسی دارند. البته با جدی‌تر شدن مبارزات، اندکی طنز نیز به این شعارها افزوده شد که حتا برای مردم عادی‌ای که هنوز درگیر انقلاب نشده بودند گیرایی داشته باشند.

شعارهای انقلابی، همچون خود انقلابیون، دارای سه گرایش عمده بودند: کمونیستی، مجاهدی و مذهبی؛ که با گذشت زمانی کوتاه و به رسمیت شناختن آیت‌ الـله خمینی به عنوان رهبر انقلاب از سوی مجاهدین خلق و گروهای مختلف مارکسیستی، شعارهایی که بار مذهبی داشتند بیشتر مورد استفاده قرار گرفتند تا هم یگانگی‌ای میان همه‌ی گروه‌ها پدید آید و هم از سوی مردم به زور مدرن شده‌ای که هنوز به مذهب و سنت گرایشی عمیق داشتند مورد پذیرش قرار بگیرند. احتمالا از همین زمان بود که مجاهدین خلق و گروه‌های مارکسیستی- به ویژه فداییان خلق- با سیل جوانان نیمه مذهبی‌ای رو به رو شدند که با خواندن چند جزوه‌ی کوچک و شنیدن گفتارهای آتشین نیمه رهبرانی که تقریباهم سن خود آنها بودند، خود را طرفدار آنها می‌دانستند و می‌خواستند به عضویت سازمان در آیند.

شاید دارم یک طرفه به قاضی می‌روم… شاید آن جوانان و نوجوانان واقعا از چیزی رنج می‌بردند یا کمبودی را حس می‌کردند که می‌خواستند با رژیمی که به باورشان دلیل همه‌ی ناکامی‌ها و کمبودهای‌شان بود بجنگند… نمی‌دانم… کار من قضاوت نیست فقط چیزی را که آن زمان حس می‌کردم- و لزوما درست نیست- را می‌نویسم. خاطراتی که از آن زمان و آن جوانان دارم بیشتر مربوط به دوستان خانوادگی، همسایه‌ها و البته جوانان فامیل است. به عنوان یک فضول ده ساله می‌دیدم در مهمانی‌های خانوادگی همه از سیاست حرف می‌زنند، با هم بحث می‌کنند و از هم می‌رنجند! خیلی از حرف‌های‌شان را نمی‌فهمیدم و از آن بدتر این که نمی‌فهمیدم کسی که عاشق موسیقی و فیلم آمریکایی است چگونه به امپریالیسم آمریکا فحش می‌دهد و اصلا این امپریالیسم- که در آغاز فکر می‌کردم فحشی بسیار بی‌ادبانه است- چه رابطه‌ای با شاهنشاه دارد. نمی‌فهمیدم چگونه امکان دارد آن جوان فامیل و دوستش که اشتباهی من را به تماشای فیلمی که در آن زنان لخت وجود داشتند برده بودند- و با دادن رشوه‌ای بزرگ که شامل دو بستنی و یک فالوده بود از من قول گرفته بودند سکوت کنم- و از اعضای کاخ جوانان بودند در اندک زمانی به مذهبی‌هایی دو آتشه تبدیل شوند. دروغ چرا… چیزهای زیادی بود که آن زمان نمی‌فهمیدم و هرگز هم نفهمیدم!

اوج درگیری‌ها بود… شاه رفته بود و خمینی داشت می‌آمد… حتا بابا که انقلابی نبود به شیر وخورشید رفته بود تا برای کمک به مجروحان خون اهدا کند… همه جا پوشیده از برف و یخ بود… خانه هم سرد بود حتا اگر شعارها اعلام می‌کردند که” به کوری چشم شاه زمستون هم بهاره!” نفت به دشواری گیر می‌آمد و مجبور شده بودیم کرسی بگذاریم که با یک اجاق برقی کار می‌کرد و همان هم به خاطر قطع مداوم برق سود چندانی نداشت. احساس بدی داشتم… بی آن که دلیل منطقی‌ای داشته باشم از خمینی بدم می‌آمد. احساس منطقی؟! در آن زمان چه کسی احساس منطقی داشت که یک کودک ده ساله داشته باشد! صبر کردم تا نزدیک ساعت حکومت نظامی بشود… سه چهار دقیقه بیشتر وقت نداشتم… یک تکه گچ از توی کیف مدرسه‌ام که مدت‌ها بود گوشه اتاق خاک می‌خورد برداشتم و به کوچه رفتم. کسی آنجا نبود… با هراسی وصف نشدنی از این که توسط سربازان شاه مورد اصابت گلوله قرار بگیرم و یا این که یکی از انقلابی‌ها مچم را در حال ارتکاب جرم بگیرد روی دیوار خرابه‌ای که سر کوچه بود نخستین شعار زندگی‌ام را نوشتم:” مرگ بر خمینی “ و با پاهایی که از شدت لرزش ناشی از ترس و سرما قدرت چندانی برای دویدن نداشتند به خانه پناه بردم!

سه یا چهار سال گذشت تا دوباره شعار بنویسم: دیگر نوجوان شده بودم و مانند بیشتر نوجوانان آن زمان آگاهی سیاسی از تمام سوراخ‌های بدنم فوران می‌کرد! سرمایه مارکس را نخوانده بودم ولی می‌دانستم کتاب مهمی است که مثل قران اعتبار علمی دارد و در مورد یک فرد روس به نام مارکس است که با کمک امیل زولا و تروتسکی و لنین و چه‌گوارا، تزارها را سرنگون کرد. می‌دانستم انسان نتیجه تکامل دایناسورهایی است که به میمون تبدیل شده‌اند. می‌دانستم شیعه هستم ولی شیعه علوی که ضد امپریالیسم شوروی و آمریکا و حتا انگلستان است، نه شیعه صفوی که مال دهاتی‌ها است. می‌دانستم ما مجاهدین خلق در صف نخست مبارزه با خمینی و بهشتی هستیم که طالقانی را کشتند و سعادتی را زندانی و اعدام کردند. می‌‌دانستم ما فداییان خلق اقلیت مورد خیانت قرار گرفته‌ایم و باید انتقام رفقای‌مان را که موقع پخش اعلامیه دستگیر شده‌اند بگیریم. می‌دانستم هر پنج تومانی که باید آخر ماه به روزنامه‌فروش سازمان مجاهدین بدهم تا بتواند همچنان روزنامه را لای شمشادهای جلوی در برایم جاسازی کند تیری است بر قلب حزب‌الهی‌ها که آماده کشتن ما مجاهدین و فداییان خلق بودند.

مامان نمی‌دانست با این که مدام کتاب‌های درسی‌ام را مطالعه می‌کنم چگونه روز به روز نمره‌های بدتری می‌گیرم. بابا از داشتن پسر خنگی مثل من که نمی‌توانست مسایل هندسه را حل کند شرمگین بود. کار به جایی رسیده بود که سیاوش هم به خاطر نمره‌های بدی که می‌گرفتم مسخره‌ام می‌کرد. اما تا زمانی که یکی از معلم‌ها- که درست به یاد نمی‌آورم آقای فرخ معلم زبان انگلیسی، یا آقای عبادی معلم ادبیات فارسی بود- متوجه شد لای کتاب درسی کتاب دیگری پنهان است کسی دلیل افت نمره‌هایم را نمی‌دانست. شاید اگر آن روز به جای کتاب قلاب ماهی پرویز قاضی سعید که کتابی پلیسی-جنایی بود یک کتاب سیاسی در دست داشتم همه چیز به خوبی تمام می‌شد ولی آن معلم که دوست و همکار پدرم بود به او خبر داد که چه نشسته‌ای که پسرت دارد از راه به در می‌شود. بعد یک کتاب که اگر اشتباه نکرده باشم از نوشته‌های جواهر لعل نهرو بود، و چیزی از آن را به یاد نمی‌آورم، برایم فرستاده بود! این ماجرا موجب شد که برای مدتی خواندن کتاب‌های داستان ممنوع شود و مادرم من را مجبور کند که صبح‌های زود پس از بازرسی شدید بدنی به خیابان بروم و در هوای تازه به خواندن درس‌هایم بپردازم.

از همان زمان بود که شعارنویسی دوباره آغاز شد و همراه یکی از دوستان با ماژیکی در دست به جان دیوارهای مرمری خانه‌های جهانشهر افتادیم. شعارهای‌مان همیشه با دو حرف تکراری شروع می‌شد: مرگ یا درود! اصلی‌ترین شعارمان مرگ بر ارتجاع بود که همیشه درشت نوشته می‌شد- و دست کم من معنی آن را نمی‌دانستم- و زیر آن مرگ بر فداییان اسلام و مرگ بر مجاهدین انقلاب اسلامی و درود بر مجاهدین خلق و درود بر فداییان خلق! همیشه باید یکی از ما کشیک می‌داد که مبادا پاسداری سر برسد چون سزای شعارنویسی می‌توانست مرگ باشد که البته می‌دانستیم شهادت در راه خلق است ولی خب از آن می‌ترسیدیم!

اکنون بیشتر از سی سال از آن روزها گذشته است و هنگامی که به داوری خودم می‌نشینم می‌بینم که شاید خیلی چیزها آموخته‌ام، شاید سیاست را تخصصی دنبال کرده‌ام ولی همچنان آن خوی مرده باد و زنده باد گفتن در من جاری است هرچند که آن را به زبانی که زیاد گزنده نیست بر زبان یا قلم می‌آورم. نمی‌دانم چگونه شد که دوران شعار نویسی به پایان رسید و شعرگویی آغاز گشت… شاید ترس از دیدن آن همه مرگ بود و شاید هم آن عشق نارنجی!